وبلاگ زمزمه های عاشقانه به اين آدرس انتقال يافت

 

mahnaz.blogfa.com

 

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤


من آمدم

یا حق

  

آی عاقلا آی عاقلا بیاین بیرون از خونه ها

ما رو تماشا بکنین به ما میگن دیوونه

از کوچیکی تا به حالا یه دوست خوبی داشتم

جوونیم و زندگیمو به به پای اون گذاشتم

مردای عالم و ببین که مردشن به مولا

تموم پیغمبرامون خاطرخواشن به مولا

اسم مقدسش دل و می لرزونه به قران

من چی بگم دیوونه هاش بهش می گن حسین جان

 

                                                       سلام

 

اگر ساقی حسین است من می نخورده مستم

خبر از خود ندارم که بودم یا که هستم

تو چه در پیمانه کردی که مرا دیوانه دیوانه کردی

به فسون چشم شهلات تو مرا افسانه افسانه کردی

ای حبیبم ای طبیبم بی تو در عالم غریبم من غریبم

 

سلام . حرفی نیست . شاید آنقدر بسیار است که توانی ندارم برای بازگویی . امروز پنج شنبه است دلم گرفته بود . فقط یک چیزی :

فکر می کردم تمام این چیزی که در درونم وجود دارد که همانا غم درونی می خوانندش از مشکلات و ناراحتیهای روحی منشا می گیرد اما نمی دانم چرا ......  این غم درونم تمومی نداره ؟؟؟

 

هوووووووووووووووو

حققققققققققققققققققققققق

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۳


 

  
گر همسفر عشق شدي، مرد سفر باش
ورنه، رهِ خود گير و يكي راهگذَر باش
 
هم نعره يِ امواج گَرت ـ عَربده اي نيست
در بركه يِ آسايشِ خود زمزمه گر باش
 
هُشدار ، كه يخ تابِ تب عشق ندارد
گر بسته يِ قالب شده اي فكرِ دگر باش
 
عيسات اگر جان بدمد شب پره اي باز
وام از نفسِ عشق كن و مرغ سحر باش
 
هر خواب رگي در خور، خون تو و من نيست
از خون مني، در رگ بيدار خطر باش
 
من ناخلفي با پدر خويش نكردم
هاي ـ ـ ـ اي خلف زندگي ام مثل پدر باش

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢


 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٢


و اما باز هم عشق ...

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢


عشق

 
 
 
عشق چشمي است كه گاه
خود را به كوري مي زند
تا از خيابان عبورش دهي
بي كه بداني عبورت داد
 
 
Flower
 

گفتم اي عشق بيا تا كه بسازي ما را
يا نه، ويرانه كني ساختة دنيا را
 
گفتم اي عشق چه بر روز تو آمد امروز
كه به تشويش سپردي شب عاشق ها را
 
چه شد آن زمزمهء هر شبة ما اي دوست
چه شد آن صحبت هر روزة ياران را
چشمه ها خشك شد از بس نگرفتي اشكي
همتي تا كه رهايي بدهي دريا را
 
حيف از امروز كه بي عشق شب آمد ـ اي عشق
كاش خورشيد تو آغاز كند فردا را
                             
        ياعلی

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٢


سبز پرست

دريغ مي كني از من ـ نگاه را حتي
و نيز زمزمهء گاه گاه را حتي
 
من و تو ره به ثوابي نمي بريم از هم
چرا مضايقه داري گناه را حتي؟
 
تو اشتباه بزرگ مني، ـ ببخشايم
بديده مي كشم اين اشتباه را حتي
 
بمن كه سبز پرستم چه گفت چشمانت؟
كه دوست دارم ـ بخت سياه را حتي
 
بديدن تو چنان خيره ام كه نشناسم
تفاوت است اگر راه و چاه را حتي
 
اگرچه تشنه بوسيدن توام ـ اي چشم
بخواه، مي كُشم اين بوسه خواه را حتي
 
بيا تلالو شعرم بر آب ها ـ امشب
تراش مي دهد الماس ماه را حتی
 
نمی دانم

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٢


دوش چه خورده ای ؟؟؟

دوش چه خورده اي ؟ بگو ، اي بت همچو شكرم

تا همه عمر بعد ازين ، من شب و روز از آن خورم

اي كه ابيت گفته اي هر شب عند ربكم

شرح بده از آن ابا بيشتر اي پيمبرم

گر تو زمن نهان كني ، شعشعه جمال تو

نوبت ملك مي زند اي قمر مصورم

لذت نامهاي تو ، ذوق پيامهاي تو

مي نرود سوي لبم ، سخت شدهست در برم

لابه كنم كه هي ، بيا در ده بانگ الصلا

او كتف اينچنين كند ، كه : به درو نه خوشترم

گشت فضاي هر سري ميل دل و ميسرش

شكر كه عشق شد همه ميل دل و ميسرم

گفتم عشق را شبي : راست بگو ، تو كيستي ؟

گفت : حيات باقيم ، عمر خوش مكررم

گفتمش : اي برون زجا ، خانه تو كجاست ؟ گفت :

همره آتش دلم ، پهلوي ديده ترم

رنگرزم ، زمن بود ، هر رخ زعفرانيي

چست الغم و ولي عاشق اسب لاغرم

غازه لاله ها منم ، قيمت كاله ها منم

لذت ناله ها منم ، كاشف ها مسترم

او به كمينه شيوه اي صد چو مرا زره برد

خواجه مرا تو ره نما ، من به چه از رهش برم ؟

چرخ نداش مي كند ، كز پي توست گردشم

ماه نداش مي كند ، كز رخ تو منورم

عقل زجاي مي جهد ، روح خراج مي دهد

سر به سجودمي رود ، كز پي تو مدورم

من كه فضول اين دهم وزفن خويش فربهم

زآتش آفتاب او آب شدهست اكثرم

بس كن اي فسانه گو ، سير شدم ز گفت و گو

تا به سخم در ايد آنك ، مست شده ست ازو سرم

                                                                                              مولانا

 

 

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢


سلام بر تو ای رحمت حق

 

شب جمعه كه ميشه دل منو تنها ميزاره

به گمونم كه ميره كربلا سوغات مياره

كاشكي من باغبون باغ گل ياس مي شدم

روضه خون حرم حضرت عباس مي شدم

قربون آن دختركي كه از گوشاش خون مي چكيد

با صورت كبود شده پاي برهنه مي دويد

گوشاي بي گوشوارشو به عمه ها نشون مي داد

وقتي كه سرها رو مي ديد كتك نخورده جون مي داد

روضه خونهاي حرم روضه غربت مي خونن

ياد ديوار و در وكوچه و سيلي مي كنن

شب جمعه حرم و زوارا خلوت مي كنن

حضرت فاطمه رو خادما دعوت مي كنن

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٢


السلام عليک يا اباصالح

اي ماه بيا كه راه را گم كرديم

حتي سر چشمه هم تيمم كرديم

اي واي قرار بود آدم باشيم

اما سر راه ميل گندم كرديم

فكر دل نا صبور مي كردي كاش

تنگ است دلم ظهور مي كردي كاش

بر پلك سپيد پنجره گرد نشست

از كوچه ما عبور مي كردي كاش

روز و شب پنجره ها مونس نجواي تواند

كوچه ها منتظران قد و بالاي تواند

در و ديوار در انديشه ياد تو اسير

جاده ها ساكت و آرام پذيراي تواند

باز با زمزمه نام تو سبز است هنوز

سبزه ها خاك نشينان قدمهاي تواند

 

***

باز مستي طاقتم را تاب كرد

جام دل را شوق مي مشتاق كرد

بخت يارم شد كه سرمستي كنم

خويش را بيگانه از هستي كنم

عشق اسباب طرب را ساز كرد

 ساقي آمد در برويم باز كرد

در برم بگرفت دستم جام داد

بوسه زان لعل لب گلفام داد

عطر مي هوش از من ديوانه برد

دين و دل را خنده پيمانه برد

باده در پيمانه غوغا كرده است

شور در ميخانه برپا كرده است

ساقي امشب لطف بي حد مي كند

راه را بر زاهدان سد مي كند

عرصه مستي است بي وعظ و بيان

نيست اينجا شيخ و زاهد را دكان

جام مي رقصد به چرخ مستانه وار

در هواي ساقي سيمين عذار 

ساقي ما پير هر آزاده است

نسل اندر نسل ساقي زاده است

ساقي ما جلوه رب جلي است

فاش مي گويم حسين بن علي است

امشب از دستان او مي ميزنم

جام با عشقش پياپي مي زنم

     ( ........ )

 

 

 

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٢


اعتراف

  روسياهي را به درگاه خودت فرا خواندي . گفتي بيا !

صد بار اگر توبه شكستي باز آي !

آن بنده ناخلف هم با پررويي تمام آمد . گويا خود او نبود كه گستاخي مي كرد ، اين بار هم سر به زير آمد . بر درب خانه ات ايستاد . نمي توانست سرش را بلند كند ، لرزشي سخت سراسر بدنش را فرا گرفت . ترس از چشمان بي رمقش موج مي زد . ترديد از داخل شدن و اينكه آيا او را مي پذيرد يا نه او را بر زمين ميخكوب كرده . مگر مي شود ؟! چگونه مي توان گذشت ؟ وقتي خود را جاي او مي گذارد از خودش متنفر مي شود كه اين گونه به خاطر هيچ دل عزيزترين كس خود را به درد آورده و مي ترسد از تلافي و انتقام . مانده بر در و نمي تواند داخل شود با خود مي گويد : مي دانم مرا به اينجا خوانده اي تا در ميان بندگان خوبت كه همه را در اين جا گلچين كرده اي آبرويم را بريزي ، من كه پيش تو آبرويي ندارم . نيرويي او را به جلو هل مي دهد . چشمانش را بست تا اين آبروريزي را نبيند . ضربان قلبش شدت گرفت . بغض گلويش او را بي تاب كرده بود . داخل خانه اش شد . هيچ نمي گفت و تنها قطرات اشك بودند كه سخن مي گفتند . او مي دانست اشك يعني پذيرفتن و قبول شدن . آري اين بار هم خدا او را پذيرفته بود !!!

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٢


ای دوست

 برخیز و گاهی، عشق را دعوت کن ای دوست

بنشین و با من – با خودت – خلوت کن ای دوست

بی پرده باش ئ لحظه ای عریانی ات را

با حیرت آیینه ام، قسمت کن ای دوست

مانند راز یک معما سختی – اما

این راز را بگشا، مرا راحت کن ای دوست

لیلای شبهای خیابان گردی ام باش

یادی هم از اندوه مجنونت کن ای دوست

تا عزلت دلتنگی ام، پایان پذیرد

از وسعت بی رنگی ات، صحبت کن ای دوست

یک شهر با من دشمن اند، اما فقط تو

با من به پاس دوستی، بیعت کن ای دوست

یا نه ! تو هم مانند آنهای دگر باش

در انهدام روح من، شرکت کن ای دوست !

 

سهیل محمودی

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٢


آرامش پس از طوفان

آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی

آرامش پس از شب توفان من تویی

حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح

زیباترین بهانه ایمان تویی

احساسهایی از متفاوت میان ماست

آباد از توام من و ، ویران من تویی

آسان نبود گرد همه شهر گشتنم

آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی

پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز

در سینه من ، آتش پنهان من تویی

هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم

رمز طلسم بسته چشمان من تویی

هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است

تنهای من ! نهایت عرفان من تویی

 

سهیل محمودی

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢


***

از خودم بدم میاد . حالم به هم می خوره از رفتارهای احمقانه ام . خدا چرا من این قدر بد میشم که تو رو فراموش می کنم ؟! تو هم که خیلی مراعات می کنی و آبرومو نمی بری . اگه بنده های خوبت بدونن که من چه ... هستم حتی جوابمو نمی دن . همین عذابم میده که همش دارم ادا در میارم . الانم که دارم از خودم میگم خجالت میکشم و همه چیزو نمیگم گذاشتمش پای خودت که هر چه کنی حقم . دیگه اما و اگر هم نمی گم که بگی داره بهانه در میاره . ببین غرورمو شکستم و بهت گفتم بدم باورت میشه این بنده تو که همه بهش میگن مغرور پیش تو هیچی نداره دست خالیه دنبال یه روزنی تا بهانه ای جور کنه و از نا مرادی دنیا و یاس حرف بزنه . اما تو که می دونی اینها همه واس اینه که با تو حرف بزنه . آخه با این همه غرور هم تو این دنیا کسی تحویلش نمی گیره . 

 

ناز يارم صد هزار افسون كند

ديده را گريان و دل پرخون كند

مي برد آنجا كه خاطر خواه اوست

عاقبت از عشق خود مجنون كند

صبح شوق و شام غم از آن اوست

با خيال خود تو تو را مفتون كند

لاله زار عمر را جان مي دهد

چون شقايق جامه ات گلگون كند

با تو از سوداي غم دم مي زند

خاطرت را با غمش محزون كند

چون اميد وصل او را داشتي

شوق خود را در دلت افزون كند

چشم بيداري به چشمت مي دهد

خواب را از ديده ات بيرون كند

هر كجا چون و چرايي داشت

يار آن چون و چرا بي چون كند

چون هوس را در دل خود كاشتي

هم تو را از فيض خود مغبون كند

ور به كوي او دلت را بسپري

لطف خود را در دلت مشحون كند

چون برآري دست حاجت پيش او

وي تو را از لطف خود مكنون كند

 

احمد مسعود (شاعر گيلاني)

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢


صميمی تر يا گستاخانه تر؟!

بودن من در جهان يك وصله ناجور بود
من كه خود راضي به اين بودن نبودم زور بود

سلام مهربانم . امشب مي خوام باهات يه خورده خودموني حرف بزنم يعني جرات پيدا كردم كه در محضر تو يه خورده بيشتر جسارت به خرج بدم . آره حق داري من و چه به اين كارا ! اين بنده تو فقط زبان گله و شكايت و بلده ياد نگرفته ميشه مهربون بود و با معبود خودش عاشقانه حرف زد . نمي دونم اصلا چرا اسم اين وبلاگ و گذاشتم زمزمه هاي عاشقانه !!! نوشته هام كه همشون فريادن ، فريادي كه از درد درونم خبر مي ده و يه جورايي ديوونم ميكنه . عاشقانه !!! چه عرض كنم ؟! همش جنگ و جدال با توست. گذاشتمش عاشقانه حيرانم ! عزيزم امشب خيلي دلتنگم . دلتنگ احوالات خوب . دلتنگ گريه هاي عاشقانه دلتنگ پرواز دلتنگ مرگ . و مرگ يعني رها شدن و رسيدن به تو و مرگ يعني آرامش سكوت و تمام شدن همه آزمونهاي تو . يگانه محبوبم امشب خيلي خسته ام . خسته ام از اين احوالات نا خوب خسته ام از بازي روزگار خسته ام از قفس تن خسته ام از بودن خويش كه همواره بايد اين منيت را در خود ببينم . خسته ام از تو ! چرا نمی تونی من و همين طوری قبول کنی ؟! من آدم به شو نيستم . روزهای سختی رو گذراندم و همچنان ... اما تو بی تفاوت به من و احساسم هستي حتي بدون هيچ نگاهي به احوالاتم اين تن رنجور و غمگين را مي شكني . با اينکه می دانستی من تحمل ندارم . می دونی که من خرم زود ظرفيتم تموم ميشه جوش ميارم حالا هر چی فشار روحيه همه رو يه جا بريز تو دامنم اصلا هم فکر نکن ممکنه اين بنده روسياه کم بياره اصلا چرا بايد همچين فکری کنی . من می خوام باهات خوب تا کنم اما تو هر بار اذيت می کنی . انصافا هم خوب می چزونی . کاری می کنی بنده بينوا از گناه نکرده ام توبه می کنه . اما خدايی اين رسمش نيست خودت هم خوب می دونی اما نمی دونم چرا خودت رو به ندونستن می زنی و باز اذيت و آزار. مثل آدمهای ديوونه و روانی حرف می زنم می دونم ديگه کم آوردم خودت بايد يه جورايی همه چيز و درست کنی . من که قاطي كردم !!!


  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٢


رهايی

گفتم بروم خود را گم كنم تا شايد دلم اين غمي را كه به دوش مي كشد فراموش كند اما نشد . گفتم فرار كنم و به جايي بروم كه نشاني از خودم نباشد ديدم همه جا نشاني از كسان تو را يافتم. گفتم پرواز كنم به آن بالاها به اوج آسمانها به جايي كه دست هيچ بشري به آنجا نرسيده باشد پر پروازم را شكسته اند و مرا خانه نشين غمي جانسوز كرده اند . گفتم معبودا ! مي خواهم بميرم ديدم حتي اجازه مردن هم ندارم .تو بگو من چه كنم ؟! الهي ! به انتظار نشسته ام و مي شمارم ساعات باقي عمرم را تا تو بخوانيم و مرا برهاني . تو خود ميداني كه درون قلبم چه بغضي است . كاش براي هميشه بروم جايي كه اثري از زيستن و زندگي نباشد . به خدا اينگونه راحتم . باورم كن زندگي در من تكرار مكررات است، تكرار آزمونهاي شكست خورده و شرمندگي و سر افكندگي است .
اعتراف مي كنم من بنده روسياه تو هستم اما اين بار اعترافم را در ميان بندگان خوبت هم مي گويم مي خواهم همه بدانند من به تو بد كرده ام و خودم را در چهار ديواري غفلت زنداني كرده ام . مرا برهان !!!

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٢


***

مي خواستم باز بنويسم ، از تو براي تو بگويم . اما چه سود تو را كه من باشم يا نه ! پس دلداري مي دهم خود را كه تو با من مهرباني اما من نمي بينم .
خسته از راه به پيشت به نياز آمده ام
باز كن در كه به درگاه تو باز آمده ام
دشمنم سيل بلا گشت بزد بنيادم
يار گفتا كه به صد عشوه و ناز آموده ام
همت دوست مرا ملك خرابات كشيد
قسمتم شد كه در كعبه نماز آمده ام
حسن تقدير مرا برد به سر منزل دوست
من به تدبير خيالم پي راز آمده ام
چند گويي كه ندانم چه شود آخر كار
دل قوي دار كه با سوز و گداز آمده ام
سير ايام مرا جلوه ديگر بخشيد
فاش گويم زنشيبي به فراز آمده ام
گله از بخت پريشان مكن و دل خوش دار
سر رسد غصه كه از راه دراز آمده ام
احمد مسعود(شاعر گيلانيا

ي كه بوي باران شكفته در هوايت
ياد از آن بهاران كه شد خزان به پايت
شد خزان به پايت بهار باور من
سايه بان مهرت نمانده بر سر من
جز غمت ندارم به حال دل گواهي
اي كه نور چشمت در اين شب سياهي
چشم من به راهت هميشه تا بيايي
باغ من ،بهارم ، بهشت من كجايي ؟
جان من كجايي كجايي كه بي تو دل شكسته ام
سر به زانوي غم نهاده ام به گوشه اي نشسته ام
آتشم به جان و خموشم چو ناي مانده از زبان
مانده با نگاهي به راهي كه مي رود به ناكجا
اي گل آشنا ! بي قرارم بيا ! واي از اين غم جدايي
نمی دانم

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٢


 

باز هم منم . اين من از ...
چقدر گله ! چقدر شكايت ! خسته شدم از خودم . از اين همه آزمايشاتي كه شكست مي خورم و سقوط مي كنم . خدايا مي دانم در ميان بندگانت بنده اي روسياه تر از من وجود ندارد . نه تعارفي است و نه حرفي كه بخواهم اينگونه مورد ترحم تو قرار گيرم . احساس مي كنم از درون تهي شده ام و غمي در قلبم نشسته كه با اشكهاي چشم هم درمان نمي شود .
" چه درونم تنهاست " با هر كه بودم و با هر كه مي زيستم ، يا هر كه را دوست مي داشتم و بودم ، همه را از من گرفتي و اينك تنها من ، من ، من . و باز تنهايي . تنها با اشكها . من مانده ام و درد درون كه هيچش كرانه نيست . كم كمك باورم مي شود كه من هم يك سيه گليم شده ام . تا حال هر كه مي گفت نمي فهميدم و يا نمي خواستم باور كنم اما حالا باور مي كنم كه بايد چيزي باشد كه از همان ساعات اوليه سال تحويل من ، من شدم . تنها شدم ، دلگير و غمگين و ناراحت .
يگانه آرزوي من ديدن كعبه و بودن در شب مشعر بود اما حال آرزو مي كنم خيلي زود از اين زندگي خلاصم كني ...

يا علي

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٢


 

سير نمي شوم زتو، اي مه جانفزاي من
جور مكن، جفا مكن، نيست جز اين سزاي من
با ستم و جفا خوشم، گر چه درون آتشم
چونك تو سايه افكني، بر سرم اي هماي من
چونك كند شكر فشان، عشق براي سر خوشان
نرخ نبات بشكند، چاشني بلاي من
عود دمد زدود من، كور شود حسود من
زفت شود وجود من، تنگ شود قباي من
آن نفس اين زمين بود، چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در، نعره زنان كه هاي من
آمد دي خيال تو، گفت مرا كه : غم مخور
گفتم : غم نمي خورم، اي غم تو دواي من
گفت كه : غم غلام تو، هر دو جهان به كام تو
ليك، زهر دو، دور شو از جهت لقاي من
گفتم : چون اجل رسد ، جان بجهد از اين جسد
گر بروم به سوي جان، باد شكسته پاي من
گفت : اگر ترش شوم ، از پي رشك مي روم
تا نرسد به چشم بد، كر و فر ولاي من
گفت : كه روز كي دو سه ، مانده ام در آب وگل
بسته خوفم و رجا، تا برسد صلاي من
گفت : در اب وگل نيي، سايه توست اين طرف
برد تو را از اين جهان، صنعت جان رباي من
زينچه بگفت دلبرم، عقل پريد از سرم
باقي قصه عقل كل بو نبرد ، چه جاي من؟!
مولانا

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٢


وفاي به عهد!

با اين همه كه در كارت حيرانم، با اين كه خود را لايق رحمت تو نمي دانم، اما تو اين بنده روسياه را آنچنان به خود مي خواني كه نمي داند از دست اين افكار پوچ به كدام سو رو نهد. غرق در فكري بيهوده گشته بودم كه تمامي آنچه را كه به توام تزديك مي كرد فراموش كرده بودم اما تو چه با وفايي اي محبوب من !
هر بار جوابم مي دادي اما من با آن كه مي ديدمت، تو را و صدايت را انكار مي كردم. گويا باورم نمي شد كه تو وجود داري و مرا مي خواني. گويا دوست داشتم فقط از تو به بدي ياد كنم. آخر تو چگونه خدايي هستي كه من نمي توانم تو را در قلبم بگنجانم. ديشب خودم ديدم مرا خواندي و چه شعفي دارم امروز.
باورت مي شود كه بالاخره جوابم دادي؟!
كاش براي هميشه همين گونه بمانم

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٢