وبلاگ زمزمه های عاشقانه به اين آدرس انتقال يافت

 

mahnaz.blogfa.com

 

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤

من آمدم

یا حق

  

آی عاقلا آی عاقلا بیاین بیرون از خونه ها

ما رو تماشا بکنین به ما میگن دیوونه

از کوچیکی تا به حالا یه دوست خوبی داشتم

جوونیم و زندگیمو به به پای اون گذاشتم

مردای عالم و ببین که مردشن به مولا

تموم پیغمبرامون خاطرخواشن به مولا

اسم مقدسش دل و می لرزونه به قران

من چی بگم دیوونه هاش بهش می گن حسین جان

 

                                                       سلام

 

اگر ساقی حسین است من می نخورده مستم

خبر از خود ندارم که بودم یا که هستم

تو چه در پیمانه کردی که مرا دیوانه دیوانه کردی

به فسون چشم شهلات تو مرا افسانه افسانه کردی

ای حبیبم ای طبیبم بی تو در عالم غریبم من غریبم

 

سلام . حرفی نیست . شاید آنقدر بسیار است که توانی ندارم برای بازگویی . امروز پنج شنبه است دلم گرفته بود . فقط یک چیزی :

فکر می کردم تمام این چیزی که در درونم وجود دارد که همانا غم درونی می خوانندش از مشکلات و ناراحتیهای روحی منشا می گیرد اما نمی دانم چرا ......  این غم درونم تمومی نداره ؟؟؟

 

هوووووووووووووووو

حققققققققققققققققققققققق

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۳

 

  
گر همسفر عشق شدي، مرد سفر باش
ورنه، رهِ خود گير و يكي راهگذَر باش
 
هم نعره يِ امواج گَرت ـ عَربده اي نيست
در بركه يِ آسايشِ خود زمزمه گر باش
 
هُشدار ، كه يخ تابِ تب عشق ندارد
گر بسته يِ قالب شده اي فكرِ دگر باش
 
عيسات اگر جان بدمد شب پره اي باز
وام از نفسِ عشق كن و مرغ سحر باش
 
هر خواب رگي در خور، خون تو و من نيست
از خون مني، در رگ بيدار خطر باش
 
من ناخلفي با پدر خويش نكردم
هاي ـ ـ ـ اي خلف زندگي ام مثل پدر باش
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٢

و اما باز هم عشق ...

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢

عشق

 
 
 
عشق چشمي است كه گاه
خود را به كوري مي زند
تا از خيابان عبورش دهي
بي كه بداني عبورت داد
 
 
Flower
 

گفتم اي عشق بيا تا كه بسازي ما را
يا نه، ويرانه كني ساختة دنيا را
 
گفتم اي عشق چه بر روز تو آمد امروز
كه به تشويش سپردي شب عاشق ها را
 
چه شد آن زمزمهء هر شبة ما اي دوست
چه شد آن صحبت هر روزة ياران را
چشمه ها خشك شد از بس نگرفتي اشكي
همتي تا كه رهايي بدهي دريا را
 
حيف از امروز كه بي عشق شب آمد ـ اي عشق
كاش خورشيد تو آغاز كند فردا را
                             
        ياعلی
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٢

سبز پرست

دريغ مي كني از من ـ نگاه را حتي
و نيز زمزمهء گاه گاه را حتي
 
من و تو ره به ثوابي نمي بريم از هم
چرا مضايقه داري گناه را حتي؟
 
تو اشتباه بزرگ مني، ـ ببخشايم
بديده مي كشم اين اشتباه را حتي
 
بمن كه سبز پرستم چه گفت چشمانت؟
كه دوست دارم ـ بخت سياه را حتي
 
بديدن تو چنان خيره ام كه نشناسم
تفاوت است اگر راه و چاه را حتي
 
اگرچه تشنه بوسيدن توام ـ اي چشم
بخواه، مي كُشم اين بوسه خواه را حتي
 
بيا تلالو شعرم بر آب ها ـ امشب
تراش مي دهد الماس ماه را حتی
 
نمی دانم
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٢

دوش چه خورده ای ؟؟؟

دوش چه خورده اي ؟ بگو ، اي بت همچو شكرم

تا همه عمر بعد ازين ، من شب و روز از آن خورم

اي كه ابيت گفته اي هر شب عند ربكم

شرح بده از آن ابا بيشتر اي پيمبرم

گر تو زمن نهان كني ، شعشعه جمال تو

نوبت ملك مي زند اي قمر مصورم

لذت نامهاي تو ، ذوق پيامهاي تو

مي نرود سوي لبم ، سخت شدهست در برم

لابه كنم كه هي ، بيا در ده بانگ الصلا

او كتف اينچنين كند ، كه : به درو نه خوشترم

گشت فضاي هر سري ميل دل و ميسرش

شكر كه عشق شد همه ميل دل و ميسرم

گفتم عشق را شبي : راست بگو ، تو كيستي ؟

گفت : حيات باقيم ، عمر خوش مكررم

گفتمش : اي برون زجا ، خانه تو كجاست ؟ گفت :

همره آتش دلم ، پهلوي ديده ترم

رنگرزم ، زمن بود ، هر رخ زعفرانيي

چست الغم و ولي عاشق اسب لاغرم

غازه لاله ها منم ، قيمت كاله ها منم

لذت ناله ها منم ، كاشف ها مسترم

او به كمينه شيوه اي صد چو مرا زره برد

خواجه مرا تو ره نما ، من به چه از رهش برم ؟

چرخ نداش مي كند ، كز پي توست گردشم

ماه نداش مي كند ، كز رخ تو منورم

عقل زجاي مي جهد ، روح خراج مي دهد

سر به سجودمي رود ، كز پي تو مدورم

من كه فضول اين دهم وزفن خويش فربهم

زآتش آفتاب او آب شدهست اكثرم

بس كن اي فسانه گو ، سير شدم ز گفت و گو

تا به سخم در ايد آنك ، مست شده ست ازو سرم

                                                                                              مولانا

 

 

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢

سلام بر تو ای رحمت حق

 

شب جمعه كه ميشه دل منو تنها ميزاره

به گمونم كه ميره كربلا سوغات مياره

كاشكي من باغبون باغ گل ياس مي شدم

روضه خون حرم حضرت عباس مي شدم

قربون آن دختركي كه از گوشاش خون مي چكيد

با صورت كبود شده پاي برهنه مي دويد

گوشاي بي گوشوارشو به عمه ها نشون مي داد

وقتي كه سرها رو مي ديد كتك نخورده جون مي داد

روضه خونهاي حرم روضه غربت مي خونن

ياد ديوار و در وكوچه و سيلي مي كنن

شب جمعه حرم و زوارا خلوت مي كنن

حضرت فاطمه رو خادما دعوت مي كنن

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٢

السلام عليک يا اباصالح

اي ماه بيا كه راه را گم كرديم

حتي سر چشمه هم تيمم كرديم

اي واي قرار بود آدم باشيم

اما سر راه ميل گندم كرديم

فكر دل نا صبور مي كردي كاش

تنگ است دلم ظهور مي كردي كاش

بر پلك سپيد پنجره گرد نشست

از كوچه ما عبور مي كردي كاش

روز و شب پنجره ها مونس نجواي تواند

كوچه ها منتظران قد و بالاي تواند

در و ديوار در انديشه ياد تو اسير

جاده ها ساكت و آرام پذيراي تواند

باز با زمزمه نام تو سبز است هنوز

سبزه ها خاك نشينان قدمهاي تواند

 

***

باز مستي طاقتم را تاب كرد

جام دل را شوق مي مشتاق كرد

بخت يارم شد كه سرمستي كنم

خويش را بيگانه از هستي كنم

عشق اسباب طرب را ساز كرد

 ساقي آمد در برويم باز كرد

در برم بگرفت دستم جام داد

بوسه زان لعل لب گلفام داد

عطر مي هوش از من ديوانه برد

دين و دل را خنده پيمانه برد

باده در پيمانه غوغا كرده است

شور در ميخانه برپا كرده است

ساقي امشب لطف بي حد مي كند

راه را بر زاهدان سد مي كند

عرصه مستي است بي وعظ و بيان

نيست اينجا شيخ و زاهد را دكان

جام مي رقصد به چرخ مستانه وار

در هواي ساقي سيمين عذار 

ساقي ما پير هر آزاده است

نسل اندر نسل ساقي زاده است

ساقي ما جلوه رب جلي است

فاش مي گويم حسين بن علي است

امشب از دستان او مي ميزنم

جام با عشقش پياپي مي زنم

     ( ........ )

 

 

 

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٢

اعتراف

  روسياهي را به درگاه خودت فرا خواندي . گفتي بيا !

صد بار اگر توبه شكستي باز آي !

آن بنده ناخلف هم با پررويي تمام آمد . گويا خود او نبود كه گستاخي مي كرد ، اين بار هم سر به زير آمد . بر درب خانه ات ايستاد . نمي توانست سرش را بلند كند ، لرزشي سخت سراسر بدنش را فرا گرفت . ترس از چشمان بي رمقش موج مي زد . ترديد از داخل شدن و اينكه آيا او را مي پذيرد يا نه او را بر زمين ميخكوب كرده . مگر مي شود ؟! چگونه مي توان گذشت ؟ وقتي خود را جاي او مي گذارد از خودش متنفر مي شود كه اين گونه به خاطر هيچ دل عزيزترين كس خود را به درد آورده و مي ترسد از تلافي و انتقام . مانده بر در و نمي تواند داخل شود با خود مي گويد : مي دانم مرا به اينجا خوانده اي تا در ميان بندگان خوبت كه همه را در اين جا گلچين كرده اي آبرويم را بريزي ، من كه پيش تو آبرويي ندارم . نيرويي او را به جلو هل مي دهد . چشمانش را بست تا اين آبروريزي را نبيند . ضربان قلبش شدت گرفت . بغض گلويش او را بي تاب كرده بود . داخل خانه اش شد . هيچ نمي گفت و تنها قطرات اشك بودند كه سخن مي گفتند . او مي دانست اشك يعني پذيرفتن و قبول شدن . آري اين بار هم خدا او را پذيرفته بود !!!

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٢

ای دوست

 برخیز و گاهی، عشق را دعوت کن ای دوست

بنشین و با من – با خودت – خلوت کن ای دوست

بی پرده باش ئ لحظه ای عریانی ات را

با حیرت آیینه ام، قسمت کن ای دوست

مانند راز یک معما سختی – اما

این راز را بگشا، مرا راحت کن ای دوست

لیلای شبهای خیابان گردی ام باش

یادی هم از اندوه مجنونت کن ای دوست

تا عزلت دلتنگی ام، پایان پذیرد

از وسعت بی رنگی ات، صحبت کن ای دوست

یک شهر با من دشمن اند، اما فقط تو

با من به پاس دوستی، بیعت کن ای دوست

یا نه ! تو هم مانند آنهای دگر باش

در انهدام روح من، شرکت کن ای دوست !

 

سهیل محمودی

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٢

آرامش پس از طوفان

آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی

آرامش پس از شب توفان من تویی

حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح

زیباترین بهانه ایمان تویی

احساسهایی از متفاوت میان ماست

آباد از توام من و ، ویران من تویی

آسان نبود گرد همه شهر گشتنم

آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی

پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز

در سینه من ، آتش پنهان من تویی

هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم

رمز طلسم بسته چشمان من تویی

هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است

تنهای من ! نهایت عرفان من تویی

 

سهیل محمودی

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢

***

از خودم بدم میاد . حالم به هم می خوره از رفتارهای احمقانه ام . خدا چرا من این قدر بد میشم که تو رو فراموش می کنم ؟! تو هم که خیلی مراعات می کنی و آبرومو نمی بری . اگه بنده های خوبت بدونن که من چه ... هستم حتی جوابمو نمی دن . همین عذابم میده که همش دارم ادا در میارم . الانم که دارم از خودم میگم خجالت میکشم و همه چیزو نمیگم گذاشتمش پای خودت که هر چه کنی حقم . دیگه اما و اگر هم نمی گم که بگی داره بهانه در میاره . ببین غرورمو شکستم و بهت گفتم بدم باورت میشه این بنده تو که همه بهش میگن مغرور پیش تو هیچی نداره دست خالیه دنبال یه روزنی تا بهانه ای جور کنه و از نا مرادی دنیا و یاس حرف بزنه . اما تو که می دونی اینها همه واس اینه که با تو حرف بزنه . آخه با این همه غرور هم تو این دنیا کسی تحویلش نمی گیره . 

 

ناز يارم صد هزار افسون كند

ديده را گريان و دل پرخون كند

مي برد آنجا كه خاطر خواه اوست

عاقبت از عشق خود مجنون كند

صبح شوق و شام غم از آن اوست

با خيال خود تو تو را مفتون كند

لاله زار عمر را جان مي دهد

چون شقايق جامه ات گلگون كند

با تو از سوداي غم دم مي زند

خاطرت را با غمش محزون كند

چون اميد وصل او را داشتي

شوق خود را در دلت افزون كند

چشم بيداري به چشمت مي دهد

خواب را از ديده ات بيرون كند

هر كجا چون و چرايي داشت

يار آن چون و چرا بي چون كند

چون هوس را در دل خود كاشتي

هم تو را از فيض خود مغبون كند

ور به كوي او دلت را بسپري

لطف خود را در دلت مشحون كند

چون برآري دست حاجت پيش او

وي تو را از لطف خود مكنون كند

 

احمد مسعود (شاعر گيلاني)

 

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢

صميمی تر يا گستاخانه تر؟!

بودن من در جهان يك وصله ناجور بود
من كه خود راضي به اين بودن نبودم زور بود

سلام مهربانم . امشب مي خوام باهات يه خورده خودموني حرف بزنم يعني جرات پيدا كردم كه در محضر تو يه خورده بيشتر جسارت به خرج بدم . آره حق داري من و چه به اين كارا ! اين بنده تو فقط زبان گله و شكايت و بلده ياد نگرفته ميشه مهربون بود و با معبود خودش عاشقانه حرف زد . نمي دونم اصلا چرا اسم اين وبلاگ و گذاشتم زمزمه هاي عاشقانه !!! نوشته هام كه همشون فريادن ، فريادي كه از درد درونم خبر مي ده و يه جورايي ديوونم ميكنه . عاشقانه !!! چه عرض كنم ؟! همش جنگ و جدال با توست. گذاشتمش عاشقانه حيرانم ! عزيزم امشب خيلي دلتنگم . دلتنگ احوالات خوب . دلتنگ گريه هاي عاشقانه دلتنگ پرواز دلتنگ مرگ . و مرگ يعني رها شدن و رسيدن به تو و مرگ يعني آرامش سكوت و تمام شدن همه آزمونهاي تو . يگانه محبوبم امشب خيلي خسته ام . خسته ام از اين احوالات نا خوب خسته ام از بازي روزگار خسته ام از قفس تن خسته ام از بودن خويش كه همواره بايد اين منيت را در خود ببينم . خسته ام از تو ! چرا نمی تونی من و همين طوری قبول کنی ؟! من آدم به شو نيستم . روزهای سختی رو گذراندم و همچنان ... اما تو بی تفاوت به من و احساسم هستي حتي بدون هيچ نگاهي به احوالاتم اين تن رنجور و غمگين را مي شكني . با اينکه می دانستی من تحمل ندارم . می دونی که من خرم زود ظرفيتم تموم ميشه جوش ميارم حالا هر چی فشار روحيه همه رو يه جا بريز تو دامنم اصلا هم فکر نکن ممکنه اين بنده روسياه کم بياره اصلا چرا بايد همچين فکری کنی . من می خوام باهات خوب تا کنم اما تو هر بار اذيت می کنی . انصافا هم خوب می چزونی . کاری می کنی بنده بينوا از گناه نکرده ام توبه می کنه . اما خدايی اين رسمش نيست خودت هم خوب می دونی اما نمی دونم چرا خودت رو به ندونستن می زنی و باز اذيت و آزار. مثل آدمهای ديوونه و روانی حرف می زنم می دونم ديگه کم آوردم خودت بايد يه جورايی همه چيز و درست کنی . من که قاطي كردم !!!


  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٢

رهايی

گفتم بروم خود را گم كنم تا شايد دلم اين غمي را كه به دوش مي كشد فراموش كند اما نشد . گفتم فرار كنم و به جايي بروم كه نشاني از خودم نباشد ديدم همه جا نشاني از كسان تو را يافتم. گفتم پرواز كنم به آن بالاها به اوج آسمانها به جايي كه دست هيچ بشري به آنجا نرسيده باشد پر پروازم را شكسته اند و مرا خانه نشين غمي جانسوز كرده اند . گفتم معبودا ! مي خواهم بميرم ديدم حتي اجازه مردن هم ندارم .تو بگو من چه كنم ؟! الهي ! به انتظار نشسته ام و مي شمارم ساعات باقي عمرم را تا تو بخوانيم و مرا برهاني . تو خود ميداني كه درون قلبم چه بغضي است . كاش براي هميشه بروم جايي كه اثري از زيستن و زندگي نباشد . به خدا اينگونه راحتم . باورم كن زندگي در من تكرار مكررات است، تكرار آزمونهاي شكست خورده و شرمندگي و سر افكندگي است .
اعتراف مي كنم من بنده روسياه تو هستم اما اين بار اعترافم را در ميان بندگان خوبت هم مي گويم مي خواهم همه بدانند من به تو بد كرده ام و خودم را در چهار ديواري غفلت زنداني كرده ام . مرا برهان !!!
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٢

***

مي خواستم باز بنويسم ، از تو براي تو بگويم . اما چه سود تو را كه من باشم يا نه ! پس دلداري مي دهم خود را كه تو با من مهرباني اما من نمي بينم .
خسته از راه به پيشت به نياز آمده ام
باز كن در كه به درگاه تو باز آمده ام
دشمنم سيل بلا گشت بزد بنيادم
يار گفتا كه به صد عشوه و ناز آموده ام
همت دوست مرا ملك خرابات كشيد
قسمتم شد كه در كعبه نماز آمده ام
حسن تقدير مرا برد به سر منزل دوست
من به تدبير خيالم پي راز آمده ام
چند گويي كه ندانم چه شود آخر كار
دل قوي دار كه با سوز و گداز آمده ام
سير ايام مرا جلوه ديگر بخشيد
فاش گويم زنشيبي به فراز آمده ام
گله از بخت پريشان مكن و دل خوش دار
سر رسد غصه كه از راه دراز آمده ام
احمد مسعود(شاعر گيلانيا

ي كه بوي باران شكفته در هوايت
ياد از آن بهاران كه شد خزان به پايت
شد خزان به پايت بهار باور من
سايه بان مهرت نمانده بر سر من
جز غمت ندارم به حال دل گواهي
اي كه نور چشمت در اين شب سياهي
چشم من به راهت هميشه تا بيايي
باغ من ،بهارم ، بهشت من كجايي ؟
جان من كجايي كجايي كه بي تو دل شكسته ام
سر به زانوي غم نهاده ام به گوشه اي نشسته ام
آتشم به جان و خموشم چو ناي مانده از زبان
مانده با نگاهي به راهي كه مي رود به ناكجا
اي گل آشنا ! بي قرارم بيا ! واي از اين غم جدايي
نمی دانم   
نویسنده : مهناز ; ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٢

 

باز هم منم . اين من از ...
چقدر گله ! چقدر شكايت ! خسته شدم از خودم . از اين همه آزمايشاتي كه شكست مي خورم و سقوط مي كنم . خدايا مي دانم در ميان بندگانت بنده اي روسياه تر از من وجود ندارد . نه تعارفي است و نه حرفي كه بخواهم اينگونه مورد ترحم تو قرار گيرم . احساس مي كنم از درون تهي شده ام و غمي در قلبم نشسته كه با اشكهاي چشم هم درمان نمي شود .
" چه درونم تنهاست " با هر كه بودم و با هر كه مي زيستم ، يا هر كه را دوست مي داشتم و بودم ، همه را از من گرفتي و اينك تنها من ، من ، من . و باز تنهايي . تنها با اشكها . من مانده ام و درد درون كه هيچش كرانه نيست . كم كمك باورم مي شود كه من هم يك سيه گليم شده ام . تا حال هر كه مي گفت نمي فهميدم و يا نمي خواستم باور كنم اما حالا باور مي كنم كه بايد چيزي باشد كه از همان ساعات اوليه سال تحويل من ، من شدم . تنها شدم ، دلگير و غمگين و ناراحت .
يگانه آرزوي من ديدن كعبه و بودن در شب مشعر بود اما حال آرزو مي كنم خيلي زود از اين زندگي خلاصم كني ...

يا علي

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٢

 

سير نمي شوم زتو، اي مه جانفزاي من
جور مكن، جفا مكن، نيست جز اين سزاي من
با ستم و جفا خوشم، گر چه درون آتشم
چونك تو سايه افكني، بر سرم اي هماي من
چونك كند شكر فشان، عشق براي سر خوشان
نرخ نبات بشكند، چاشني بلاي من
عود دمد زدود من، كور شود حسود من
زفت شود وجود من، تنگ شود قباي من
آن نفس اين زمين بود، چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در، نعره زنان كه هاي من
آمد دي خيال تو، گفت مرا كه : غم مخور
گفتم : غم نمي خورم، اي غم تو دواي من
گفت كه : غم غلام تو، هر دو جهان به كام تو
ليك، زهر دو، دور شو از جهت لقاي من
گفتم : چون اجل رسد ، جان بجهد از اين جسد
گر بروم به سوي جان، باد شكسته پاي من
گفت : اگر ترش شوم ، از پي رشك مي روم
تا نرسد به چشم بد، كر و فر ولاي من
گفت : كه روز كي دو سه ، مانده ام در آب وگل
بسته خوفم و رجا، تا برسد صلاي من
گفت : در اب وگل نيي، سايه توست اين طرف
برد تو را از اين جهان، صنعت جان رباي من
زينچه بگفت دلبرم، عقل پريد از سرم
باقي قصه عقل كل بو نبرد ، چه جاي من؟!
مولانا
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٢

وفاي به عهد!

با اين همه كه در كارت حيرانم، با اين كه خود را لايق رحمت تو نمي دانم، اما تو اين بنده روسياه را آنچنان به خود مي خواني كه نمي داند از دست اين افكار پوچ به كدام سو رو نهد. غرق در فكري بيهوده گشته بودم كه تمامي آنچه را كه به توام تزديك مي كرد فراموش كرده بودم اما تو چه با وفايي اي محبوب من !
هر بار جوابم مي دادي اما من با آن كه مي ديدمت، تو را و صدايت را انكار مي كردم. گويا باورم نمي شد كه تو وجود داري و مرا مي خواني. گويا دوست داشتم فقط از تو به بدي ياد كنم. آخر تو چگونه خدايي هستي كه من نمي توانم تو را در قلبم بگنجانم. ديشب خودم ديدم مرا خواندي و چه شعفي دارم امروز.
باورت مي شود كه بالاخره جوابم دادي؟!
كاش براي هميشه همين گونه بمانم   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٢

نیایش

خدایا تو خود می دانی اشکهایم نشانه چیست پس در این دل شکسته به دنبال چه هستی که هر لحظه غمی را بر آن ارزانی می کنی ؟!
خدایا تو خود می دانی دنیای من با تو معنا پیدا می کند پس چرا همیشه مرا در برزخ زندگی بدون راهنما قرار می دهی ؟!
خدایا تو خود از سر درون خبر داری و می دانی این بنده نمی تواند شکرت را به جای آورد پس راحتش کن تا در این شرمندگی نماند .
خدایا ای یگانه محبوب دل غمگینم ! چه روزهایی برای تو گریستم و تو چشم بر اشکهایم بستی . چه شبهایی با تو سخن گفتم اما تو مرا بدون پاسخ رها کردی . چگونه ای ؟! من هنوز در حیرتم که بهانه های این دل شوریده برای پیوستن به تو چیست ؟! با همه بدیهایم سوی تو آمدم تا مرا باز مورد رحمت خود قرار دهی . خدایا تو را به غروب جمعه که یاد آور حجت توست مرا رها مکن . من بی تو هیچم .
الهی و ربی من لی غیرک   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٢

***

در اين زمانه كه مجنون حكايتي غريب است
قبول مي كنم من كه عاشقي عجيب است
در اين زمانه كه حوا ظهور آب و رنگ است
قسم به روح آدم كه روح در نشيب است
هنوز خوشه نشين هزاره هاي سيبيم
هنوز دل ما زعشق بي نصيب است
تب هوس گرقتيم كه عشق يادمان رفت
به روي گونه هامان هنوز شرم سيب است
ميان عشق و شيطان پل تفاهمي نيست
ميان عشق و شيطان دو راهي فريب است
قبول كن عزيزم اگرچه حرف تلخي است
در اين زمانه عشق است كه همچنان غريب است
نمي دانم
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٢

پرواز

دورها آوایی است که مرا می خواند



مکه ، عرفات ، منی ، مشعر ، حجرالاسود و کعبه این نماد عشق ...   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٢

اينسان تو ... !!!

مهربان من ! خوب من ! عزيز من ! باز مرا شرمگين رحمتت نمودی . به وجود بی آلايشت سوگند که همه چيزم در دست توست تو را ديوانه وار دوست می دارم . تو گويا ترين حدبث عشق و دوست داشتن هستی . تو زيباترين کلمه محبت هستی . تو محبوب ترين محبوبها هستی . تو صداقت . تو نياز . تو ... . بگذار برای هميشه اين حس در من باشد که تو همه چيزم هستی . نازنين ديوانه وار عشقت را جستجو می کنم . مرا در حسرت ديدارت قرار مده .   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٢

ای دل اگر ...

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل، روز و شب، منتظر يار باش
دلبر تو دائما بر در دل حاضر است
روزن دل برگشا< حاضر و هشيار باش
ديده جان روی او گر چه ببيند عيان
در طلب روی او روی به ديوار باش
ناحيت دل گرفت لشکر غوغای نفس
پس تو اگر عاشقی، عاقل و بيدار باش
نيست کس آگه که يار کی بنمايد جمال
ليک تو باری بنقد ساخته کار باش
در ره او هر چه هست با دل و جا وقف کن
تو به يکی زنده ای، از همه بيزار باش
گر دل و جان تو را در بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش
عطار نيشابوری   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢

با تو

الهي توانايي به آنچه من ناتوانم ، الهي صبوري به آنچه من بيقراري مي كنم ، الهي دانايي به آنچه ناداني ام مرا از حركت سوي تو باز مي دارد ، الهي مهرباني به همه و من تشنه محبت تو ام از من دريغ مكن . شرمگين از تمام رفتارها و گفتارها . چه فكر احمقانه اي و چه رفتار بوالهوسانه اي . مي بيني كه مي دانم خطا كرده ام ، بد كرده ام ، بد گفته ام ، اما با اين كه شرمسارم باز مي خواهم با همان حالت اندوه بپرسم : نازنين ! چگونه از من مي گذري ؟ من خطا كرده ام و تو را فراموش كرده ام . اين مدت كه فراموشت كردم چقدر بر من سخت بود اما اعتراف مي كنم از اين كه تورا فراموش كرده بودم لذت مي بردم . لذتي زودگذر ! اما شيرين بود . افسوس لحظه اي بود كه تمام آن دقايق را تلخ كرد . نمي دانم با دل چه كرده اي كه عشقي ديگر جايگزينت نمي شود . تو كه مهرباني ات را از من دريغ مي كني ، تو كه لذت چشيدن محبت را از من مي گيري ، آخر بايد به چه چيز تو دل خوش باشم. گناه من همين است كه هميشه گدايي محبت تو مي كردم و تو هميشه دستم را بدون ذره اي از درياي رحمتت نوميد بر مي گرداني مي خواهم بگويم خسته ام اما چه فايده كه ديگر بر تو اثري ندارد . هر بار مي خواهم با تو به مهرباني سخن بگويم اما به انتها كه مي رسم گله و شكايات سر باز مي كنند چه كنم تو هم بايد حرف دلم را بشموي يا نه ؟! حالا جواب دادانش با كرام الكاتبين!!!   
نویسنده : مهناز ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢

غزل

من در قفس یک روز دنیا آمدم

آشفته و ویرانه ام ، آبادی ام با توست
اندوهگین و بی شکیبم ، شادی ام با توست
من در قفس یکروز دنیا آمدم ، اما
حس می کنم ، یکروز هم آزادی ام با توست
با های و هوی خویش ، خواب سنگها را باز
آشفته خواهم ساخت تا فرهادی ام با توست
عقل پدر ، در من اثر هرگز نخواهد داشت
وقتی جنون عشق مادرزادی ام با توست
بیداری ام را در سکنا نیست ، اما باز
رویای گنگ ناکجاآبادی ام با توست
بی آنکه خود حتی بفهمم ، خوب می دانم
زین پس ، تمام لحظه های شادی ام با توست

***
یک نقطه چین تا بی نهایت

ای از خود من ، با خود من آشناتر !
آیینه ای از تو ندیدم با صفاتر
ای کاش من هم مثل تو آیینه بودم
آیینه ای از راستی هم ، بی ریاتر
اسطوره هم ، رنگ حقیقت دارد اینجا
وقتی تو باشی از خدایان هم ، خداتر
حس می کنم ، دانستنت کاری ست دشوار
تو کیستی ، ای تو از ادراکم فراتر؟ :
از پنجره ، از آسمان ، از عشق ، از من
دلبازتر ، باران تر، رها تر
تو چیستی ؟ یک نقطه چین تا بی نهایت ...
یک راز ، اما از همه عالم رساتر
دریاب آواز مرا ، ای قله دور !
کز من نخواهی یافت هرگز هم صداتر

***
همین ! دلیل ...

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است
تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است
رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است
مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی
کمال عشق ، جنون است ودیگرآزاری است
مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است
بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب
جهان جهنم ما را ، که غرق بیزاری است .
حسین منزوی


  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢

سلام

سلام ای همیشگی ، ای ابد ، ای ازل ، ای همیشه بودی و خواهی بود . خسته نشدی از این همه بودن ؟؟؟ فقط خودت را می بینی . باشد ، بگذار چیزی را به تو بگویم :
دیشب همه پلهای پشت سرم را شکستم و خراب کردم . همه پنبه ها را رشته کردم . باورت می شود دیشب تو را از یاد بردم ؟! شاید نخواهی باورم کنی ، گفتم اگر مرا نبینی نابود می شوم . خواستم ... نمی دانم چه می خواستم . شاید می خواستم به تو بگویم اگر رهایم کنی می شوم همان یاغی ، همان از تو بی خبر ، اما ...
چه بگویم که حتی دیشب هم مرا ندیدی . می دانم مستوجب خشم و قهر تو هستم . اما چه فایده که دیگر فاصله ها آنقدر زیاد شده اند که دیدار میسر نیست و من هم می خواهم بروم . بروم دنبال سایه ای و به قومی برسم که تو را نمی شناسند . آری نمی شناسند تو را . چقدر خوشبختند آنان که تو را نمی دانند و از تو مهری بر دل ندارند تا هر سحرگاه برای دیدنت خواب را حرام کنند . آن هنگام که باید خود را نشان دهی پشت حجابها قرار می گیری و می گویی حجابها از آن توست آنها را برچین . چگونه ؟ هر گاه سعی می کنم می بینم از من دور می شوی . نمی دانی تمام این مدت به دنبال تو بودم اما تو ... از این بازی تو خسته ام .
می گویند خدای مهربان ، من چرا نمی توانم تو را مهربان بخوانم خدا ؟؟؟
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٢

***

چه کسی جواب دل شکسته مرا می دهد، تو؟! برای تو که اصلا وجود خارجی ندارم. هر گاه سعی می کنم به تو نزدیک شوم مرا می آزاری و دلم را می شکنی . چقدر تحقیر ! می دانم همه چیزمن در دست توست و تویی خدای من . خدای من!!! شاید اگر خدانبودی هیچ گاه تو را نمی خواندم . خودت فاصله ها را بیشتر می کنی . من چه کنم که خودت نمی خواهی ؟
چگونه است به بندگانت می گویی دل نشکنید اما خودت دل می شکنی ؟!
نویسنده : مهناز ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢

***


ديروز نزديك به همين وادي
فردا ،
كه من خود را فروختم
ديدم گدايي را كه سيل اشك بر درخت مي باريد
خنديدم
و او به گريه گفت :
<<فراموشي چيز بدي است>>
ومن حيران اين گفته ،
تا رسيدن ميوه ها ماندم

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢

***

گويا رهايم كرده اي ميان كويري كه نشاني از هيچ چيز و هيچ كس نيست. و من چقدر ساده به دنبال گمشده اي هي مي دوم، هي مي دوم، و تو هي مي خندي، هي مي خندي، مرا به سراب ها مي خواني خسته ام مي كني آنگاه از من مي خواهي تو را به مهرباني بخوانم؟ چگونه اين احساس را از تو پنهان كنم ، من مي خواهم فراموشت كنم. مي خواهم به بيراه ها بروم. خسته ام خدا !!!
براي يكبار هم شده مرا بفهم.

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢

همه كه ندانند ...

همه ندانند تو كه خوب مي داني حالم بد است .
حالم خراب تر از خراب خرابه ها شده است. و فاصله ميان من و تو به طولاني خياباني است كه در آن نه از تو خبري است و نه نشاني از تو را مي فروشند.
عمگنانه تو را مي خوانم شايد باورم كني . من نمي دانم اما ميگويند تو همه چيز را مي داني، من چرا حالم بد است؟
همه ندانند تو كه خوب مي داني افسرده ام .
چند روزي است وقتي به تو فكر مي كنم قلبم به درد مي آيد، از اينكه آزارم ميدهي دلشكسته ام . من نمي دانم اما مي گويند تو در قلب دل شكستگان جاي داري . آيا اين بازي جديد توست؟
همه ندانند تو كه خوب مي داني خسته ام .
از خودم از تمام آدمهاي اطرافم خسته شده ام، بيچاره ها فكر مي كنند تو خيلي مهرباني!!! چه فكر احمقانه اي!!! اگر به باور من مي رسيدند تو را دست بسته تحويل ... ؟؟؟ كجا ؟؟؟ چنين خدايي را بايد به كه تحويل داد؟؟؟
آنها نمي دانند اما من مي گويم تو گناهكار تر از آدم هستي .

حالا با اين حرفها هر چه مي خواهي آن كن. بالاتر از سياهي كه رنگي نيست .


  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢

الهی!

الهي ! خسته ام, با من خسته مهرباني كن. غمي است در نهانم كه تو بزرگترش مي خواهي و من تواني ندارم.
الهي! بي تاب يك لحظه ديدار توام, كجا روم؟!اين چه اضطرابي است كه از تو بر من رسيده ! مي بيني؟ فكر مي كنم مي خواهي يك فوج امتحان و آزمايش را يك جا بر من نازل كني.
ديگر از توان و ظرفيت نخواهم گفت, مگر بر تو توفيري هم دارد؟ چه اهميت دارد كه يكي از بندگان عاصيت كم شود, بايد خوشحال هم باشي. آري! يكي از آن خطاكاران كمتر, يكي از آن … كمتر.
بندگان خوب , آناني كه تو را ديوانه وار مي پرستند به دور تو حلقه زده اند و شبانه روز ذكرت را معنا مي كنند. و من چقدر ساده ! اصلا چرا بايد به حرف من گوش دهي؟؟؟ چرا بايد مرا ببيني؟؟؟ آنقدر بندگان خوب در اطرافت گرد آمده اند كه اين من گناه كار به چشمت نمي آيد . حالا هم هر از گاهي براي اين كه من تو را از ياد نبرم و بفهمم كه تو هم هستي از من زهر چشم مي گيري.
الهي! مي بيني كه راضيم به رضاي تو. پس هر چه مي خواهي آن كن.
اين شكوه ها هم بهانه اي است براي حرف زدن با تو.
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢

روحش شاد

فردا سالروز در گذشت ...
من اناري را مي كنم دانه به دل مي گويم
خوب بود اين مردم
دانه هاي دلشان پيدا بود
مي پرد در چشمم آب انار
مادرم مي خندد
رعنا هم.
سهراب سپهري   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢

ماه من

"خدايا اگر يكبار گويي بنده ام تا عرش برود خنده من"

از خانه بيرون می زنم اما کجا امشب!
شايد تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سايه ها روی درخت شب
می جويم اما نيستی در هيچ جا امشب
می دانم آری نيستی اما نمی دانم
بيهوده می گردم به دنبالت چرا امشب
هر شب تو را بی جست و جو می يافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چيز
حتی زبرگی هم نمی آيد صدا امشب
ها... سايه ای ديدم! شبيه ات نيست اما، حيف
ای کاش می ديدم به چشمانم خطا امشب!
امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه!
بشکن قرق را ماه من! بيرون بيا امشب!
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که می دانی از ديشب
بايد چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب
محمد علی بهمنی   
نویسنده : مهناز ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٢

بيراهه

توان زندگي كردن بي تو در من وجود ندارد. اين را مي داني و مرا مي آزاري, با كنايه ها, قهرها, توجه نكردنها, ...
اين را مي دانم كه همه امتحان و آزمايشات توست. با اين وجود و با اين كه خوب مي دانم باز تحمل ظرفيت و آزمايشاتت برايم سخت است و خود را و تمام آنچه كه در راه رسيدن به قرب تو بدست آورده ام را مي بازم. به راستي بدنبال چه چيزي هستم؟ گاه فكر مي كنم مي دانم, اما گاه به راهي مي رسم كه لذتي شيرين دارد. شيرين تر از عبادت و بندگي تو ولي اقرار مي كنم كه اين شيريني زودگذر است و خيلي زود برايم تلخ مي شود. آن هنگام است كه مي فهمم به بيراهه رفته ام نه راه. بيراهه اي كه مرا از تو دور كرده است. كاش تمام بيراهه ها هم به تو ختم مي شدند! زهي خيال باطل! فقط آرزويي است كه ديوانه اي چون من مي تواند داشته باشد. مي گويند, عاشقانت را به بيراهه ها نمي بري, آزارشان مي دهي اما بيراهه هرگز. اما من چه؟ مگر دوستت ندارم؟ و يا عاشقت نيستم, كه اين چنينم مي كني؟ نمي دانم شكوه هايي را كه از تو بر دل دارم به كه باز گويم؟! به فرشتگانت!؟ آنان كه از ترس وجود تو پدرم را سجده كرده اند, و يا ابليس, كه كينه اي ديرينه از پدرم بر دل دارد؟! مي بيني! راهي وجود ندارد. هيچ راهي جز خودت برايم باقي نگذاشته اي؟ عجب مكري داري؟؟؟

شكرتو را


  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٢

گمشده

بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ
باورم نايد كه عاقل گشته ام
گوييا "او" مرده در من كاينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئينه مي پرسم ملول
چيستم ديگر، بچشمت چيستم؟
ليك در آئينه مي بينم كه، واي
سايه اي هم زانچه بودم نيستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پاي مي كوبم ولي برگور خويش
ره نمي جويم بسوي شهر روز
بيگمان در قعر گوري خفته ام
گوهري دارم ولي آن را زبيم
در دل مردابها بنهفته ام
مي روم… اما نمي پرسم زخويش
ره كجا … ؟منزل كجا … ؟
- مقصود چيبست؟
بوسه مي بخشم ولي خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست
"او" چو در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتي ديگر گرفت
گوئيا شب با دو دست سرد خويش
روح بي تاب مرا در بر گرفت
آه ... آري ... اين منم ... اما چه سود
"او" كه در من بود، ديگر، نيست، نيست
مي خروشم زير لب ديوانه وار
"او" كه در من بود، آخر كيست، كيست؟
فروغ فرخزاد   
نویسنده : مهناز ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٢

طعنه ناشنيده

اين شفق است يا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسيده ام؟ جان دقايقم بگو
آينه در جواب من باز سکوت می کند
باز مرا چه می شود؟ ای تو حقايقم بگو
جان همه شوق گشته ام طعنه ناشنيده را
در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پاک کن از حافظه ات شور غزل های مرا
شاعر مرده ام بخوان گور علايقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصوير مکش
منظره های عقل را با من سابقم بگو
من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال برای چون تويی اگر که لايقم بگو
يا به زوال می روم يا به کمال می رسم
يکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو
محمد علی بهمنی   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٢

حجاب

حجاب چهره جان مي شود غبار تنم
خوشا دمي كه از آن چهره پرده بر فكنم
من حجاب خود و تو بهانه اي براي برداشتن اين حجابها، براي ديدن آن سوي حجابها، آن سوي ديدارها و وصال يعني پر گشودن تا دوست، تا نبودن خويش، انكار خويش كه من هيچم و تو همه هستي و تو همه چيز مني. من نيامده ام كه بمانم، مسافري هستم غريب در هيچستاني كه تو ساخته اي و من هنوز در پشت اين حصارها مانده ام و خود را از ياد نبرده ام، هنوز دروازه هاي اين شهر از خون عاشقانت رنگين است، گويا اين چنينم مي خواهي!؟
عاشقي كه حجابها را بر دارد و با صورتي خونين، دستاني خونين رو به سوي تو بيايد. آري همه عاشقانت را اينگونه مي آزمايي. مي دانم، مي خواهي بگويي براي وصال بايد فداكاري بزرگي انجام دهي يك ديوانگي بزرگ تر، يك عشق بزرگ تر، يك غم بزرگتر، يك درد بزرگتر،...
اما اين هم از توست پس لااقل درد را با مرهم بده. نه، چه مي گويم ؟!! اين حرف از عاشقانت بعيد است.
من هنوز پشت حجابها مانده ام. دستم را بگير كه سخت به تو محتاجم.

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٢

جلوه ديدار

پرده بر گير که من يار توام
عاشقم، عاشق رخسار توام
عشوه کن، ناز نما، لب بگشا
جان من، عاشق گفتار توام
بر سر بستر من پا بگذار
من دل سوخته بيمار توام
با وصالت ز دلم عقده گشا
جلوه ای کن که گرفتار توام
عاشقی سر به گريبانم من
مستم و مرده ديدار توام
گر كشي يا بنوازي اي دوست
عاشقم، يار وفادار توام
هر كه بينيم خريدار تو است
من خريدار خريدار توام
حضرت امام(رض)   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٢

بگو !

اي رهزن دل كيستي ؟ جسمي ؟ بگو ، جاني ؟ بگو!
وي زهره شبهاي من! گر ماه تاباني بگو
ما را به عشق انگيختي ، با جان من آميختي
اكنون چرا از چشم من ، هر لحظه پنهاني؟ بگو!
اول به ما پرداختي، كار دلم را ساختي
اما در آخر باختي، با هر كه ميداني بگو
بازيگري با ما مكن ، امروز و پس فردا مكن
خواهي اگر جان مرا از خود برنجاني ، بگو!
واي از لب و دندان تو ، وين چهره خندان تو
اي صد چو من قربان تو ، با من نمي ماني بگو
اي زلفك نيلوفرين ! اي عمر، اي زيباترين!
بر شانه هاي مرمرين، از چيست لغزاني؟ بگو!
مي لغزي و دل مي بري، بس كن از اين بازيگري
گر از آن نگاه پري، چون من پريشاني يگو!
اي چشم شوخ يار من! جادو مكن در كار من
مستي، مكن آزار من، از چيست گرياني؟ بگو!
ما را ((تو)) عشق آموختي، در من چراغ افروختي
اينك اگر از كوي من، بركنده ساماني، بگو!
گفتي شبي اي دلبرم: از تو ، به تو عاشق ترم
اكنون اگر در عشق من، يك دم پشيماني، بگو!
ما را از اول خواستي ، خود را چو گل آراستي
پس از دلم برخاستي، گر مهر نتواني بگو!
گفتي: تو را رسوا كنم، پس پرده ها بالا كنم!
پروا ندارم از كسي، تو هر چه ميداني، بگو
از آن همه افسونگري، شد موي من ((خاكستري))
((آتش)) بگبري اي پري! گر دشمن جاني بگو.
مهدی سهيلی
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٢

اسير نان و گندم

دلم، هنوز مانده اي اسير دست سرنوشت
چه استخاره می کنی، سر جهنم و بهشت؟
سبد، سبد تلاش را به روی شانه می برند
چرا هنوز مانده ای، در ابتدای فصل کشت؟
چه روزهای تيره ای که در برابرت نشست!
از آن شبی که بخت بد به نام تو قفس نوشت
اسير نان و گندمی، ميان اين همه گمی
مگر که معجزه کنی، رسی به چشمه بهشت
هميشه گفته ام زمين سزاي ماندن تو نيست
پرنده باش و پر بزن از اين محله هاي زشت.
نمي دانم
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٢

***

خانه ويران، دل پريشان مي روم
رو به سوي كوي جانان مي روم
مي روم آنجا كه ياران رفته اند
در مصاف عهد و پيمان رفته اند
خوشتر از ايام وصل يار نيست
اين زمان را هيچ كاري كار نيست
كار دل را همت دلدار بود
ورنه دل از كار خود بيمار بود
دل زدرد و درد را پيمان به دل
زين ميان من مانده ام باري خجل
اين ندانستم كه دل چون مي رود
وان نپرسيدم كه چون خون مي خورد
آن بلا كز يار مي آيد نكوست
وان نكويي كز بلا خيزد از اوست
آن بلا كو خوان نعمت مي نمود
نعمتي را يك بلا از كف ربود
خانه دل را بلا آباد كرد
اين بلا صد مبتلا آزاد كرد
مبتلا را شوق ديگر در سر است
در دلش افسانه صد اختر است
اختري چون اخگر سوزنده رو
مرهم هر درد بيدرمان از او
درد و درمان نزد عاشق خوذ يكيست
كيست آن عاشق نداند درد چيست
درد را درمان كني افزون شود
هم بدينسان عاشقي مفتون شود
چونكه مفتون شد دل از كف مي رود
پاي كوبان با ني و دف مي رود
مي رود آنجا كه ياران رفته اند
در مصاف عهد و پيمان رفته اند
راستي دل از چه شيدا مي شود؟
آرزو در سينه پيدا مي شود؟
مي برد آنجا تو را كو چاره نيست
چاره اي بر اين دل بيچاره نيست
سينه مالامال خون و درد و رنج
اي بسا از رنج مي آيي به گنج
گنج رنج تو مقامي ديگر است
مي رسي آنجا كه آنجا دلبر است
دلبر از شوق وصالت مست مست
پرده بيگانگي از هم گسست
آدمي از خاك بر افلاك شد
گاه از اوج فلك در خاك شد
خاك را آيينه عبرت بدان
پست و بالا رفتن فطرت بدان
فطرت ما را نكو بر بافتند
ليك مردم راه ديگر تاختند
ره تو را خود رهنمايي مي نمود
هيچگه از خود نپرسيدي چه بود
عاشق خود گشته اي اي بيخبر
زين سبب هر دم فزايد درد سر
جز هوس در دل نداري توشه اي
بر نچيدي زعاشقي تو خوشه اي
عاشقي كار دل بيمار نيست
آنچه از صورت برآيد كار نيست
خانه دل جز حريم يار نيست
زين سبب دل خانه اغيار نيست
چونكه دل را از هوس پر كرده اي
بي جهت ياد زر و در كرده اي
در تو جز عشق نبود در جهان
عشق را سرمايه اي جاويد دان
چون زمان را و مكان را ساختند
عشق را در جوهرش انداختند
عالم از عشق است مي گردد به نظم
ورنه هر ذره كند آهنگ رزم
تا دلت از درد پر گوهر نشد
داستان عشق تو چون زر نشد
چون ندانستي كه درد عشق نيست
پس دلت با عشق هم همخانه نيست
عشق فرياد دل و دلدادگيست
غير دلبر با همه بيگانگيست
عشق دريايي پر از جوش و خروش
در دل عاشق نوايي پر زجوش
چون سرود عشق امد در ميان
پس جهاني در وجودت شد عيان
عشق را افسانه ها در پي بود
چون نمي داني مگو پس كي بود؟
عشق در دل شور و افسون مي كند
خانه دل را پر از خون مي كند
عاشق از درد درون لب بسته است
از فراق يار خود دلخسته است
روز و شب در كوي دلبر مي رود
در خيالش نشئه از وي مي شود
چون هواي يار در سر داشته است
عشق را بذر محبت كاشته است
عشق از خون و جنون دم مي زند
گاه در دل شوق و گه غم مي زند
عشق اضطرلاب ديگر مي شود
عاقبت دل هم به سويش مي رود
مي رود آنجا كه جانان رفته اند
در مصاف عهد و پيمان رفته اند
احمد مسعود(شاعر گيلاني)


  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۱

 

و عشق
سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه
غرق ابهامند
نه،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه هاي مي روند تا آن طرف روز.
و او وثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او وثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شبها، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
سهراب سپهری   
نویسنده : مهناز ; ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۱

رب النوع عشق و شمشير!

ما شايستگي شناخت ترا از دست داده ايم. شناخت ترا از مغزهاي ما برده اند، اما عشق ترا، عليرغم روزگار، در عمق وجدان خويش، در پس پرده هاي دل خويش، همچنان مشتعل نگاه داشته ايم، چگونه تو عاشقان خويش را در خواري رها مي كني؟
دکتر شريعتی   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱

السلام عليک يا ثار الله

من نمی دانم چرا حالم بد است
بسکه ناراضی زدستم ايزد است
آنچه می گويم همه حرف دل است
وضع من چون مرده ای در مرقد است
کار من بسکه گره خورده به هم
حالت نا شکری من بی حد است
ناله هايم قيل و قالی بيش نيست
های و هويم همچنان ديو و دد است
الامان از دست نفس سر كشم
ناله های دل همه بی مقصد است
مطلقا از خويش گشتم نا اميد
هر چه هست تقصير اين نابخرد است
هر چه دارم مي كشم از دست اوست
كار من زار است، حال دل بد است
مشكلاتم همه در يك جمله است
خلق من در خود پسندي ممتد است
كاملا از خويش گشتم نا اميد
بعد از اين تنها اميدم سر مد است
بار الها يك سيه بخت آمده است
اين پناهنده غلامي اسود است
من به ذكر يا علي دارم پناه
ذاكر اين ذكر آخر اسعد است
باز با وجود اين همه زشتي من
باز يارم عشق آل احمد است
نمي دانم   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۱

غزل شصت و نه

آسمان ابري است از آفاق چشمانم بپرس
ابر، باراني است از اشك چو بارانم بپرس
تخته دل در كف امواج غم خواهد شكست
نكته را از سينه سرشار توفانم بپرس
در همه لوح ضميرم هيچ نقشي جز تو نيست
آنچه را مي گويم از آيينه جانم بپرس
آتش عشقت به خاكستر بدل كرد آخرم
گر نداري باور از دنياي ويرانم بپرس
پرده در پرده همه خنيانگر عشق توام
شور و شوقم را از آوازي كه مي خوانم بپرس
در تب عشق تو مي سوزد چراغ هستي ام
سوزشم را اينك از اشعار سوزانم بپرس
جز خيالت هيچ شمعي در شبستانم نسوخت
باري از شمع ار نپرسي از شبستانم بپرس
حسين منزوي
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۱

خسته...

قناري ساكت است، آرام مثل يك قطعه سكوت. ناراحت از نيافتن وخسته از گشتن ؟! همين است دنياي همه ما آدمها پر است از قنا ری ها است. دنبال چيزي هستي وجالب اين كه نمي داني چه چيزي و به خاطر همين نمي دانم دنياي خود را زميني مي كني و مي شوي اسيري در بند و چون اسير شدي چشم بر واقعيتها مي بندي و مجذوب مسير خود مي شوي بدون اينكه حتي به گذشته بنگري ولحظه اي فكر كني كه به راستي دنبال چه چيزي بودي كه سر از اينجا ( قفس تنهايي) درآوردي. آی قناری،آی قناری،آی قناری،...خسته ام خسته حتي از تو قناري. باور كن نمي دانم چرا ! وهمين نمي دانم و همين ماندن در پشت هزاران سوال كه جوابشان نمي دانم است خسته ام كرده. برخي اوقات سوالات را هم فراموش مي كنم. مسخره است، اين طور نيست؟ قناري! چگونه اي تو؟ دراين فضاي تنگ و در اين محيط محدود دلت به چه خوش است كه مي سرايي؟ خسته نيستي؟ هر روز فكر رهايي، هر روز شوق پرواز، هر روز... و اين هر روز برايت ادامه دارد تا مرگ. به راستي تو چقدر صبوري!!!

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۱

محال است

اين روزهاي سردي كه مي گذرند چون شبهايش سياه و تاريكند. بايد گونه اي ديگر راحرف زد، اين روزهايي كه مي گذرد ... مگر خودت نمي داني؟!
تفال بر حافظ را بهانه مي كنم تا شايد رازي را از تو بپوشانم:

دوش وقت سحرم از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بيخود از شعشعه پرتو ذاتم كردند
باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
بعد از اين روي من و آينه وصف جمال
كه در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد
كه بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند
اين همه شهد و شكر كز سخنم مي ريزد
اجر صبري ست كزان شاخه نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحر خيزان بود
كه زبند غم ايام نجاتم دادند
حافظ شيرازي   
نویسنده : مهناز ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۱

غزل

شايد از اين كران نپريدن بهانه است
با چشم باز خوب نديدن بهانه است
عشقي بزرگ مي طلبد ماجراي دوست
با يار گوشه اي نخزيدن بهانه است
در خلوت و سكوت غريبانه مانده ايم
شوق وصال كو؟نرسيدن بهانه است
بي شك هواي رفتنمان هم خمار خواب
نفرين باد شد، نوزيدن بهانه است
بي تو شه ايم و از سفر عشق سوگوار
بازار بسته شد نخريدن بهانه است.
***
چشمهاي هميشه نافذ تو از سرم دست بر نمي دارند
و در افكار بي هويت من پشت هم بذر آه مي كارند
مته آن نگاه خيره تو، توي مغزم عجيب مي پيچد
كم كمك باورم شده شايد چشمهايت هميشه تب دارند
مي رود حس بكر تو در من، رفته رفته به ريشه بنشيند
كاش مي شد به من بفهماني، چشمهايت چگونه مي بارند؟
نه نه ،عادت نه، آرزو شده است اينكه دائم به تو بيانديشم
باورت مي شود شده ام مثل همه عاشقان كه بيمارند؟
بين اقشار شهر افتاده حرفهاي من و تو در همه جا
تو شنيدي به ما چه مي گويند؟ اين تو تا بچه را چه كم دارند!
منوري(شاعرگيلاني)   
نویسنده : مهناز ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۱

آرامگاه


اگر گذرت در ميانه راه
بر خستگاني افتاد كه
دستان گدايي سوي آب دراز كردند
بدان كه من همانجايم
زير درخت بي برگ صداقت
كه از آبشار خواهش سر چشمه مي گيرد
واژه هاي تنهايي را كه معنا كني
گلهاي محبت را خواهي ديد
كه له شده اند
كسي با گامهاي خود..
اگر ميانه راه فريادي شنيدي
بر نگرد
بگذار زندگي برود
من كه روي قانون عشق پا ننهاده ام
پس بگذار
آدمي هم برود
وخدا
وتمام كلمات
((نشاني عوض شد))
اگر گذرت در ميانه راه
به مردگاني افتاد كه هيچ نشاني از خود نداشتند
كه نشاني از فراموشي داشتند
بيا
كه هما نجا آرامگاه دل را نهاده ام
و
رفته ام
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱

 

خوي بد دارم، ملولم، تو مرا معذور دار
خوي من كي خوش شود، بي روي خوبت اي نگار؟
بي تو بي عقلم، ملولم، هر چه گويم كژ بود
من خجل از عقل و عقل از نور رويت شرمسار
آب بد را چيست درمان؟ باز در جيحون شدن
خوي بد را چيست درمان؟ باز ديدن روي يار
آب جان محبوس مي بينم در اين گرداب تن
خاك را بر مي كنم تا ره كنم سوي بحار
شربتي داري كه پنهاني به نوميدان دهي
تا فغان بر ناورداز حسرتش اميدوار
چشم خود، اي دل، زدلبر، تا تواني بر مگير
گر ز تو گيرد كناره ور ترا گيرد كنار
مولانا   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱

 

چه دردناك است مرگ را در چشمان كسي كه دوست داري ببيني، چه زجر آور است سكوت مرگ را در كنار زندگي حس كردن.
خداي من باوري سخت همه چيز مرا آشفته كرده است!!!

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱

شبی با تو بسر بردن

زبان قاصر از گفتن صفاتت، چشم نابينا از ديدن روي زيبايت و گوش كر از شنيدن ندايت. دستانم خالي است، حتي هديه اي هم برايت ندارم، پاهايم سرآغاز همه گناهان است او حركت سوي تو را از ياد برده است. اما دلي دارم از عشق به تو، عشقي كه سراسر وجودم را احاطه كرده است. مي خواهم با چشم دل، گوش دل، دست دل، پاي دل سوي تو پرواز كنم، بال و پرم ده.
امشب در اتاق من چه خبراست؟ عطر وجود تو سرشارم كرده از عشق، محبت، و چنان بي تابم كرده كه نمي خواهم لحظه اي آرام بگيرم. گويا غيرت تو آنچنان بر من حكم مي كند كه نمي توانم غير تو دل ببندم. وقتي آب را مي نگرم، طهارت و پاكي تو خاطرم را مملو مي كند، پس آن هنگام است كه پاكي را تجربه مي كنم و نيت مي كنم تا براي هميشه پاك باشم. مي آيم سوي تو قطعه اي از تو را كه به يادگار دارم روبروي خود قرار مي دهم. مي بوسمش مي دانم بوي تو را دارد. به احترام آن چشمان زيبا مي ايستم، مبهوت يك لحظه نگاه! چه بگويم چگونه شروع كنم در مقابل اين زيبا؟! شكر و ثناي تو چيزي نيست كه بتوان بجا آورد. پس بگذار امشب را كه آمدي غنيمت بشمارم و دلم را به دريا بزنم امشب را با دلم سپري كن چه مي شود تو هم با دلت حرف بزني؟ مي دانم پس اين چهره چه قلب رئوفي جای دارد. دل من اجازه ات را گرفتم هر چه مي خواهي بگو : گواهي مي دهم خداي من همان خدايي است كه مي بيند، مي شنود حتي زمزمه هاي آب را در كوهساران، حتي صداي كرم را زير خاك. بگذار زانو بزنم، ديگر تحمل ايستادن در مقابل اين همه خوبي را ندارم، زير بار نگاه مهربانت چگونه بايستم. بگذار دستانت را ببوسم. بگذار اين دستان مهرباني را كه بر سرم مي كشي را ببوسم، چقدر احمق من! هميشه فكر مي كردم فراموشم كرده اي اما چه فكر مسخره اي هميشه دستانت بر سرم بود. سر به سجده مي گذارم تا شايد اجازه دهي، درخواست كنم براي هميشه ...
خجالت نمي كشي؟ مگر چه كرده اي؟ فرق تو با ديگران چيست؟ منتظر چنين جوابي از تو بودم. سوگند به تو اين جواب راضيم مي كند، مي داني اين هنگام است كه مي فهمم چقدر عظيمي و من چقدر كوچكم. سر بر خاك مي گذارم تا براي هميشه بدانم زانو زدن براي تو چقدر شيرين ولذت بخش است. در برابر اين جبروت، اين درياي رحمت وجود ناچيز خود را محو مي كنم اصلا با بودن تو من وجود ندارم، غرق در اشك و نياز مي شوم و اشتياقي جانسوز تمامي مرا مي سوزاند و عجيب اين كه مقاومتي نمي كنم، شكايتي نمي كنم. عزيز من، نازنينم، تنها گواه اشكهايم، وجود كبريايي خود را بر من ارزاني كن! من ديگر نمي توانم من شوم. مرا مي خواني؟ گفتم كه من توان بلند شدن ندارم اما به احترام چشمان زيبايت كه مسحورم كرده بلند مي شوم. اين بار با سري افكنده و پشيمان از گناه با چشماني خيس نشانه عشق در مقابل معبودم مي ايستم. چه مي گويي؟ از من چه مي خواهي؟ بيش از اين شرمنده ام مكن. من كه باشم در مقابل اين همه زيبايي تقاضا كنم؟! چگونه دستانم را سوي تو دراز كنم؟ دستانم در ميان وسوسه ها گمت كرده، حال مي خواهي سوي تو دراز شوند و با تو سخن بگويند، مگر مي توان روبروي محبوب ايستاد و سخن گفت؟ قلبم مالامال از عشق است، كاش بگويي چگونه عشقم را ابراز كنم! چه بگويمت؟ چگونه قصه دوستت دارم را آغاز كنم؟ مي ترسم خاطرت را رنجيده كنم. اين گمگشته محبت سرگردان يك لحظه نگاه توست، مي ترسد با گفتن حرفي نگاهت را از او دريغ كني!!! چشمانم را مي بندم در دل مي گويم هر چه مي خواهي بر زبانم جاري كن و تو چه مهربانانه جواب اين بنده گناهكار خود را دادي:
الهي سينه اي ده آتش افروز

در آن سينه دلي ده كان همه سوز


چه كسي مي تواند جلوي اشكهاي روانم را بگيرد؟ مگر مي شود از محبوب صدايي شنيد و خاموش بود؟ مگر مي شود از معشوق جوابي گرفت و آرام بود؟ من چه شنيدم؟ من چه گفتم؟ آي ديگران! من روي زمين نيستم، يكي مرا پيدا كند. با اين اشتياق فراواني كه با ديدن تو در من ايجاد شده سر بر آستان تو مي گذارم، مي گريم تا صداقت دوستت دارم را از چشمانم بخواني، مي گويند اشك گناه را پاك مي كند، حالا اين شوق را در چشمانم ببين. به من جرات دادي، به اين بنده خطاكارت كه تمام عمر در غفلت به سر مي برد توان حرف زدن دادي. مي خواهم بگويم:
كاش براي هميشه در اتاقم بماني!!!   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱

 

يا علي
هزار بار بشستم دهان به آب و گلاب
هنوز نام تو گفتن كمال بي ادبي است



  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱

باز غم غريبی

باز غم غريبي باز بي قراري
باز دل شكسته حالي نداري
مثل يك پرنده در كنج لونه
باز كدوم فصل گل و در انتظاري
روزاتو بشمار دل آزرده من
داغت به روي پيشوني خورده من
مثل برگي گريزون از خشم پايئز
نيمه جون از دست غم در پرده مرگ
حالا بگو با من تو خصم خونه گيرا
باهاش چطور ميشه كنار اومد دلي دل
حالا چطور ميشه به تو آرامشي داد
با وعده وقتي بهار اومد دلي دل
تا ميگم بارون ميگي ابرا عقيمند
قطره اي بارون توچشمشون بارون ندارن
تا ميگم باغا سر راه نسيمند
مي گزي لب كه نسيما جون ندارن
باز ميگم طاقت بيار اي دل كه بال و پر نداري
غير از اين اي همنشين تو چاره ديگه نداري
غم بايد داغون بشه حسرت بايد پايون بگيره
منتظر شو راهي بهتر از اين نداري
نمی دانم
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۱

تويي كه نمي شناختمت!!!


چگونه اي تو، اي زيباترين، محبوب ترين، محجوب ترين، تنهاترين.
اي تو تمام ترين عالم، چگونه توانستي آن همه حرفهاي اين بنده مغرور و خودخواه خود را فراموش كني؟
چگونه مهرباني بودي كه تاكنون باورت نداشته؟ چرا صبوري مي كني بر گناهش؟ او همان بنده خطاكار توست كه دوباره سر به شورش خواهد زد، مي دانم كه مي داني اما نمي فهمم چرا او را نمي شكني !!!
چگونه خدايي بودي كه اين بنده روسياه در برابرت قدعلم كرده بود و به جاي اينكه او را رسوا كني، عاشقش كردي و شيدا و ديگر هيچ.
رسواي عالمي شدم از شور عاشقي ترسم خدانخواسته رسوا كنم تو را
با قلبي شكسته و مالامال از درد از ديار فراموشي آمده است تا اين بار هم خودش را بيابد وهم تو را. باور كن اشكهايش را، گه اين همه گواه پشيماني ديروزش است. حال تو بگو، چگونه بگويدت در آن شب بلند سال چه بر حالش گذشت.
خوب من، از او مخواه تا با تو سخن بگويد كه توان رويارويي با رحمتت را ندارد، مهرباني ات او را سخت شرمگين كرده است، سكوت و تنها سكوت را بر آستان تو آورده است. ببخشاي بر او اگر لغزشهاي هر روزه اش نوميدت مي كند، اين همه را بگذار به حساب خام بودن طفل نو پايي كه بعد از شب يلدا ايماني دوباره به تو آورده است. نازنينم، مي دانم تمام حرف دلش اين است:

((باغ باران
و شايسته اين نيست
كه باران ببارد
و در پيشوازش دل من نباشد
و شايسته اين نيست
كه در كرتهاي محبت
دلم را به دامن نريزم
دلم را نباشم
چرا خواب باشم
ببخشاي بر من، اگر بر فراز صنوبر
تقلاي روشنگر ريشه ها را نديدم
ببخشاي بر من، اگر زخم بال كبوتر
به كتفم نروئيد
چرا خواب باشم؟
عبور كدامين افق
- وسعت انتظار مرا مژده آورد؟
و هنگامه عشق را از دل من خبر داد؟
كجا بودم اي عشق؟
چرا چتر بر سر گرفتم؟
چرا ريشه هاي عطشناك احساس خود را
به باران نگفتم؟
چرا آسمان را ننوشيدم و تشنه ماندم؟
ببخشاي اي عشق
ببخشاي بر من، اگر ارغوان را نفهميده چيدم
اگر روي لبخند يك بوته
آتش گشودم
اگر ماشه را ديدم، اما
هراس نگاه نفس گير آهو
به چشمم نيامد
ببخشاي بر من كه هرگز نديدم
نگاه نسيمي مرا بشكفاند
و شعر شگرف شهابي به اوجم كشاند
و هرگز نرفتم كه خود را به دريا بگويم
و از باور ريشه مهرباني برويم
كجا بودم اي عشق؟
چرا روشني را نديدم؟
چرا روشني بود و من لال بودم؟
چرا تاول دست يك روستايي
دلم را نلرزاند؟
چرا كوچه رنج سرشار يك شهر
در شعر من بيطرف ماند؟
چرا در شب يك حضور و حماسه
- كه مردي به اندازه آسمان گسترش يافت
- دل كودكي را نديدم كه از شاخه افتاد؟
و چشم زني را كه در حجله هق هقي تلخ
- جوشيد و پيوست با خون خورشيد؟
ببخشاي اي عشق
ببخشاي بر من، اگر ريشه در خويش بستم
و ماندم
و خود را شكستم
و هرگز نرفتم كه در فرصتي خط شكن
باور زندگي را بفهمم
و هرگز نرفتم كه يك حجله بر پا كنم
بر سر كوچه زندگاني
و در قاب خورشيد
بنشانم عكس دلم را
***
تو را ديدم اي عشق
و ديگر زمين آسمانيست
و شايسته اين نيست
كه در بهت بيهودگيها بمانم
تو را ديدم اي عشق
و آموختم از تو آغاز خود را
نگاه تو كافيست
من آموختم ريشه رويش باغها را
و باران خورشيدها را))
محمد رضا عبدالملكيان

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱

سودای عشق

اي كه زسوداي عشق بي سر و پا مانده اي
بر سر اين راه دور خفته چرا مانده اي؟
اي دل غافل، بدان منتظر توست دوست
آه كه اگر آگهي كز كه جدا مانده اي؟
جمله مردان راه راه گرفتند پيش
زآنهمه چونكس نماند پس تو كرا مانده اي؟
هيچ وفا نبودت، گر بودت صبر ازو
جان و دل ايثار كن، گر بوفا مانده اي؟
خفته غفلت شدي، مي نشناسي كه تو
از پي هستي خويش در چه بلا مانده اي؟
هستي تو بند توست نيستييي بر گزين
زآنكه لقا روي نيست تا ببقا مانده اي
دوش درآمد بجان سلطنت خويش گفت:
درد تو خواهيم و تو بهر دوا بما مانده اي
عافيت وعشق ما نيست بهم سازگار
هيچ ممان عشق خويش، گر تو مانده اي
اي دل عطار، خيز نيستييي پيش گير
زآنك زهستي خويش بي سر و پا مانده اي
عطار نيشابوري   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۱

زمزمه های مشاهير جهان

دانش بشري به جريان آبهاي روان مي ماند، در اين ميان بعضي از بلندي فرود مي آيند، برخي از دل مي جوشند يكي از پرتو ذات به آگاهي مي رسد، ديگري از الهي الهام مي گيرد.
فرانسيس بيكن
هيچ چيز خطرناك تر از يك عقيده نيست، آن هنگام كه آن عقيده مطلق باشد.
آلن
والاترين سروده سرشت انساني، تراژدي ناب و غمبار.
اديسون
عشق، فرزند توهم و پدر نا اميدي است.
...
وجدان چون سگي است نگهبان كه مي توان از كنارش گذشت اما نمي توان آن را از پارس كردن باز داشت.
...
ما همه به ياري يكديگر آمده ايم، ديگران به چه كار آمده اند، خود در حيرتم.
دبليو.اچ.ادن
تمامي گناهان اعتيادآورند و سرانجام هر اعتيادي لعن و عذاب است.
دبليو.اچ.ادن
اين سياست تمساح است كه به هنگام بلعيدن طعمه اش بر او اشك بريزد.
فرانسيس بيكن
خوشي و خرمي غايتي ناچيز و بي مقداراست براي داستان مشترك و پر نقش و نگار زندگي، ليكن چون دارو بايسته است كه اندك اندك به كام انسان ريخته شود.
راسل بيكر
ما همگي ديوانه زاده شده ايم ليكن برخي اينچنين باقي مي مانند.
ساموئل بكت
با ايستادن يك گوسفند روي دو پاي پسينش نمي توان از او انساني ساخت، اما با نگاه داشتن رمه اي از گوسفندان در اين حال، مي توان جمعيتي از انسانها ايجاد كرد.
سرمكس بير بوهم
راز عشق، آن هنگام كه از پرده برون مي افتد ديگر يك لذت نيست.
آفرا بهن
شعر تلاشي است شيطنت آميز در نقاشي كردن رنگ باد.
ماكسول بودنهايم
خودشناسي نه تنها دشوترترين كار است، بلكه، ناراحت كننده ترين نيز هست.
جاش بيلينگز
همه رودهر به دريا مي ريزند، با اين همه دريا سيراب نيست.
انجيل
بي گناهان واقعي كساني هستند كه نه تنها خود بي گناهند، بلكه گمان مي كنند ديگران نيز چنيند.
جاش بيلينگز
طبيعت با صبر شكوفا مي شود، انسان با بي صبري
پاول بوئيس
هيچ چيز بر بشر روا نخواهد بود مگر آنكه ظرف وجودي او تحمل آن را داشته باشد.
ماركوس ارليوس
لذت گناه استو گاهي گناه، خود لذت است.
لرد بايرون
در هر دانه اشكي، شعله هاي عشق فروزانند.
توماس كارو
از ديده به قلب راهي است كه از وادي عقل نمي گذرد.
جي.كي.چسترتون
رمان حال تشيع جنازه گذشته است، و بشر خود مقبره زنده زندگي است.
جان كلر
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۱

با تو

بايد خريدارم شوي، تا من خريدارت شوم
وز جان و دل يارم شوي، تا عاشق زارت شوم
من نيستم چون ديگران، بازيچه بازيگران
اول بدام آرم تو را، وآنگه گرفتارت شوم
***
زدرد عشق تو، با كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟ شكايتي كه نكردم
چه شد كه پاي دلم را، زدام خويش رهاندي
از آن اسير بلاكش، حمايتي كه نكردم
***
مستان خرابات، زخود بي خبرند
جمعند و زبوي گل پراكنده ترند
اي زاهد خود پرست با ما منشين
مستان دگرند و خود پرستان دگرند
***
عمري چو شمع، گريه جانسوز مي كنيم
روزي بشب بريم و شبي روز مي كنيم
اشكيم و جانگدازتر از آتشيم ما
آهيم و كار برق جهانسوز مي كنيم
رهي معيري   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۱

خسته ام خسته حتی از تو

با خويشتن بيگانه ام و تو را بهانه مي كنم، اسير دلبستگيهاي خودم و نديدنت را شكايت مي كنم. چقدر خسته از اين همه بودن و چقدر ترس از سقوط. بيم آن دارم تو را در لغزشهاي هر روزه گم كنم و دوباره براي يافتن شماره ات و يا حتي اثري از تو قصه سر گرداني را آغاز كنم.
پيغام خود سپردم تا آورد نسيمت
خون شد دل از غم تو اي بي نشان كجايي
اين سو آن سو از تو نشان بپرسم
گاهي از اين گاهي از آن بپرسم
حرفهاي اين دل مجروح از يادت را، روي كاغذ زمزمه مي كنم، حالا مدتهاست زمزمه ها فرياد شده اند اما از تو صدايي نمي رسد. شب پيش فرياد دلم (چرا دلم تمام ذره ذره وجودم تمام آنچه كه در هستي به نامم نهادي) فرياد شدند اما باز از تو ...
چه بگويم از تو از اين تويي كه هيچ وقت نخواستي باورم كني. مي دانم بنده ات بايد رام باشد، ساكت باشد بي آنكه بگويد چرا؟ اما از من مخواه مطيع دستورات نا عادلانه اي باشم كه به نام تقدير بر من حكم مي كني. نه طاقتي است بر من كه بي مهري ات را ببينم و خاموش باشم و نه توان مقابله با نامهرباني ات را دارم. ببين چه مي كني با من، سو به آستان تو نماز مي گذارم اما تو پريشاني ام را افزون مي كني. چه مي خواهي؟ چرا چنينم مي كني؟ اندوه درون تا كي؟ اشكهاي روان تا كي؟ خسته ام خسته.
عاقبت در يكي از همين روزهاي انتظار ميان شك و ترديد براي هميشه فراموشت خواهم كرد...

((غزل گلايه
در شهر من از عشق و خوبي، نشان نيست
اينجا كسي با دوستانش مهربان نيست

ديروز، روياي عروسك زير پا ماند
امروز، خواب ناز كودك شادمان نيست

ديروزمان اندوهگين تر از پريروز
فردايمان هم، بهتر از امروزمان نيست
***
چشم پرستو، معني نرگس ندارد
گنجشك، با مفهوم سوسن همزمان نيست

قاب افق خالي، هوا ابري، زمين سرد
در آسمان تصويري از رنگين كمان نيست

من نبض اندوه چكاوك را گرفتم
او را غمي جز آرزوي آسمان نيست

چيزي به جز بيماري ميخك ندارد
وقتي كه احساس قناري نغمه خوان نيست

اينجا، كسي در فكر پرهاي شكسته
فكر كبوترهاي خونين آشيان نيست

سنجاقكي در حسرت آب از عطش سوخت
در سفره پروانه هم يك لقمه نان نيست
***
شعر من اينجا مرد، من هم رفتم از دست
انگار، اصلا هيچ كس در فكرمان نيست!))
سهيل محمودي   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۱

از عشق می گويد:

عشق رقص زندگی است.
***
انسان بدون عشق تاريکی مطلق است.
***
انسان آنگاه به کمال می رسد که عاشقانه زندگی کند.
***
عشق شرط نمی شناسد.
***
عشق مطلق است هراس و ترديد نمي شناسد.
***
فقط عشق مي تواند انسان را الهي كند.
***
تنها اندوهي كه لذت بخش است اندوه عشق است.
***
به هر چه عشق بورزي همان مي شوي.
***
عشق در نيستي خانه دارد.
***
شناخت عشق شناخت خداست.
***
هر گاه عشق بورزي آنگاه بالغ شده اي.
***
هر گاه از غرور آكنده باشي عشق ناپديد مي شود.
***
هيچ دليلي براي وجود خداوند بجز عشق نيست.
***
انسان آنگاه به كمال مي رسد كه عاشقانه زندگي كند.
***
زندگي با عشق همان زندگي با خداست.
***
عشق نخستي گام به سوي كبرياست.
***
چون انسان عشق مي ورزد پس خدا هست.
***
عشق بزرگترين هديه خداست.
***
خدا و عشق هم معنا هستند
***
زندگي رازيست براي عشق ورزيدن.
اشو   
نویسنده : مهناز ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۱

نمي دانم...

درد آلوده ترين نواي روح من،
زير گامهاي باد،
در هم مي آويزد با خش خش برگها
و جاري مي سازد گوياترين حرف تنهايي ام را
چه گرم وآتشين است اين راز
و چه رنگي دارد اين كلام
بي واهمه بگويمت،
اين همان ميوه ممنوعه
همان بي واژه ترين واژه ها
همان راه بن بست كوچه ها
همان نمي دانم كلام عاشق...   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۱

 

فردا كه باران بيايد
سراغ از من و دنياي من مگير
كه ديروز در حوالي كوچه دلتنگي
نرسيده به اميد
ديدم كسي را كه,
هي سراغ از قلب آهو مي گرفت,
هي گريه مي كرد ,
و باز اين من بودم ,
دخترك باران ,
آمدم ،
اشكهايش را
هديه شبهاي زمستان
كردم

***
من ستاره خاموش شبم
راهنماي هر عاشقي
كه خدايش آسمان بود
در راه هر درد و رنجي
كه نوايش آه بود

***
دلم براي اولين نگاه تنگ مي شود
دلم براي اولين قرار مي سوزد
ببين چه كرده اي با من
دلم براي من تنگ مي شود
***

سردم
چون تكه يخ زمستان
و مي بارم
چون باران پاييزي
سزاي من اين همه نبود
كه در نبود خورشيد
هم ببارم
و هم بميرم

***
فردا را مي خواهم
براي نبودنم
تا بيايد
و مرا در شمار اين همه لحظه هاي,
بي تو،
شماتت كند
تا بيايد و مرا در حصار نشنبدن صدايت
سرزنش كند
وتمام حرفهاي بيست و دو ساله ام را
با سكوتي مبهم
پاسخ دهد
نه,
ديگر فردايي نخواهد بود!
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۱

 

- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن گه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي!
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه، وصل ممكن نيست،
هميشه فاصله اي هست.
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
سهراب سپهري   
نویسنده : مهناز ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۱

طرح چليپايي

عشق من طرح چليپايي است ، تصويرش كنيد
سرنوشت من معمايي است ، تفسيرش كنيد
خواب آوار و دوار و دار ، يكجا ديده ام
عمر من آشفته رويايي است ، تعبيرش كنيد
در هم آميزيد عشق و مرگ را در كاسه اي
جوهري سازيد وانگه ، نام تقديرش كنيد
دل كه با صد رشته جادو نمي گيرد قرار
تاري از گيسوي او آريد و زنجيرش كنيد
عمر من در شب نشست و عشق من در مه شكست
قصه ام اين است و جز اين نيست ، تحريرش كنيد
حسين منزوي   
نویسنده : مهناز ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۱

سرود نيامدن

اين شهر پر آشوب بالاخره هجوم باران را در خود خواهد ديد. اي بارش مداوم رحمت، اي نعمت نامتناهي عشق، ببار و با خود تمام زشتيهاي اين شهر بدور از تو، به دور از خويشتن را بشوي. ببار تا باران هميشگي چشمانم با تو همنوا شود و آلودگيهاي درون اين من تنها را كه از گذار شهري به نام وسوسه بر قلبش نشسته است را بشويد. می دانم در ميان اين همه آدمهاي بي باران انتظار كار عبثي است، اما چه كنم ؟ من اينجا انتظار كسي را مي كشم كه خواهد آمد و روياي هميشگي ام را با سلامي هر چند كوتاه پاسخ خواهد دهد. ( عزيز من، ببين چه كرده اي با من كه حالا به اشاره سري از سوي تو قانع ام ) هي تو! تو اي تمام نيايش شبانه ام در كنار اين همه موسيقي باران نيامدنت را باور نكرده ام. تو اي زيباترين هواي احساس صدايت كردم، فريادت كشيدم آه كه تو ديدار را بردي تا آنسوي روياها تا آنسوي دلتنگيها. تو اي بهترين گواه دلم از عشق ببين چگونه پاييز شدم، در انتظار تو بودن و گوش به هر نامحرم سپردن !!! دليل همه تو بودي. بيا و مرا سلامي گو تا اعاده همه اين بي توجهي هايت باشد. آه، نيامدي و من در امتداد خيالت تا دور دستها دويدم. دويدم، دويدم، دويدم، هي دويدم، فكر نكني نوميدم، نه، من سرود نيامدن نياموخته ام در كلاس درس تو اين فصل را حذف كرده ام، حالا بگذار همه بدانند، مي گويم : جرم با تو بودن تنها آموختن همين فصل است، زيستن نمي دانم، هي تنها بهانه براي ديدن، شنيدن، اشك ريختن ، نمي خواهم هجاي اين سرود در زندگي من معنا پيدا كند، چرا تو يادت نيست ميان من و تو عهدي است با باران؟؟؟
يادت هست نيمه شبي، همان شب را ميگويم كه كورسوي اميدت در قلبم درخشيد و بر من الهام كردي منتظر بارانت هستم، به سرود نيامدنت سوگند( كه بيزارم از اين سوگند) من مي بارم، نمي آيي ؟؟؟

منتظر پيشنهادات شما هستم

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۱

...

زهره ندارم که سلامت کنم
چون طمع وصل مدامت کنم؟
گر چه جوابم ندهی، اين بسم
چون شنوی تو که سلامت کنم
چون نتوانم که به گردت رسم
گرد به گرد در و بامت کنم
مرغ تو حلاج سزد من کيم؟
تا هوس حلقه دامت کنم؟
خاک شدم تا نفس خويش را
هم نفس جرعه جامت کنم
گر به حسامم بکشی، نقد جان
پيشکش زخم حسامت کنم
نيست مرا دل و گرم صد بود
سوخته وعده خامت کنم
يک شکرت خواسته ام، گفته ای:
می طلبم باز که وامت کنم
گرچه حلالست تو را خون من
گر ندهی بوسه، حرامت کنم
چون همه خوبی جهان وقف توست
گنگ شدم، وصف کدامت کنم؟
خطبه جانم چو بنام تو رفت
سکه تن نيز بنامت کنم
نی، که تنی نيست، دو من استخوان
پيش سگ کوی علامت کنم
مشک جهان گر همه عطار داشت
وقف خط غاليه فامت کنم
عطار نيشابوری

منتظر پيشنهادات شما هستم

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸۱

...

دوات دلم را برداشتم که بر دريا نامت را سبز بنويسم کاغذهای نمور آسمان چقدر کوچکند
***
کاش انتهای هر جاده ای راهی به تو ختم می شد
***
اگرخدا نمی خنديد جهان سبز نمی شد و اگر تو نمی خنديدی چگونه می توانستم حرف بزنم؟!
***
هر غروب زير سقف بی ستون آسمان ستاره ستاره الماس اشک می چينم غمهايم را دسته دسته می کنم می خواهم ثابت کنم ستاره های آسمان چقدر اندکند.
***
دوست داشتن نوعی ويروس است که برای رباتی مثل من خوب نيست
***
چرا فقط کوچه ها به بن بست می رسند؟ و من سالهاست کوچه ام!
***
تمام من تخته سياه کوچکی است که بچه های شوخ مدرسه با گچهای رنگی خط خطی اش کرده اند.
***
آن روز خدا آنسوی ديوار مانده بود من اما دستانم خجالت می کشيدند حرف بزنند! فکر می کنی ديوانه ام که ميان اين همه همهمه سکوت می کنم؟!
***
پيشتر ها نمی فهميدم شاخ و برگهای سبز درختان گورستان چرا برايم شکلک در می آورند حالا که دانسته ام اشتياق ريشه ها به خاک. فهميده ام آنها دوستان و آشنايان منند! که گاهی مرا به اسم صدا می زنند!
***
آدمی اگر چه پرواز نمی کند اما می تواند پرنده ای باشد با دوپا!!
***
بعضي ها دين شان را مي فروشند بعضي ها آنچه را كه دارند. من اما در سايه روشن يك لبخند خودم را فروختم .
***
در امتداد راه وقت را لگد مي كند از بي خودي كه مي گذرم مي دانم هيچ گاه به خدا نمي رسم، حالا فهميده ام آدمي تكه اي اندوه است ورم كرده انتظاري كه پايان ندارد.
***
گندم را پدرم خورد و گناه سهم من شد عصيان گامهاي كوچكم بر كوچه هاي تنگ قديمي قرعه اي كه به نام من افتاد
***
جاده هاي زندگي به كوچه هاي بن بست مي رسد مي خواهم بدانم راههاي مرگ تا كجاهاي آسمان است!؟
علی پور حسن




  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸۱

علو 118؟

ـ علو118؟
ـ اي واي … باز هم تو، برو پي كارت الافي يا مريض، خداي من چرا ديوانه ها رو جمع نمي كنن !؟
تحمل شنيدن اين حرفهاي تكراري عذابم مي دهد، بحث بيفايده است، در اين ميان تنها دل شكسته من اسير غم شده است. گوشي را مي گذارم و به سراغ قلبم مي روم، از دست اين همه آدمهاي رنگارنگ نوميد و سرگردان شده ام از خودم از چيزي كه درون قلبم فرياد مي كشد و از او نه، گويا او از من خسته شده است، تنهايم گذارده و رفته، رفته به آن شهر هاي دور كه تاكنون حتي اسمشان را نيز نشنيده ام يعني به همين سادگي!؟ آيا فراموش كرده اين من تنها را؟ مگر نمي داند بدون او هيچم، مگر نمي داند در ميان همه ديوارها و كوچه هاي بن بست حرف زدن با او تنها راه نجاتم است؟ عزيز من، عشق من، نازنين من، در كجاي اين ناكجا آباد جستجويت كنم؟ پيري 1 مي گفت: او هرگز نمي رود، هميشه اينجاست، كنار تو، اما بايد ...
هميشه به اينجا كه مي رسيد، ادامه حرفش را ديگر به زبان نمي راند، گويي با نگفتن بقيه جمله اش درسي را به من مي آموزد. گوشي را برمي دارم، نمي دانم چندمين بار است، اما باز اين كار را تكرار مي كنم. تكراري نه از روي عادت نه، از روي احتياج، از روي اشتياق براي يافتن حتي اثري از او …
ـ راهنماي 118؟
ـ علو سلام، ببخشيد خانم …
ارتباط قطع مي شود، قطع شدن تلفن باري از غم را به ناگاه بر دوشم سرازير مي كند. چرا شماره اش را گم كرده ام؟ آي شماها، شماهايي كه با دستتان كبوترهاي يتيم را مادر مي شويد شماره او را نداريد؟ شما كه با دلتان لبخند شقايق مي دزدين، شماره او را نداريد؟
با شما هستم، شمايي كه نيمه شبها را با او به سر مي بريد، شماره او را نداريد؟ آه ...
شماره اش چند است؟ دارم ديوانه مي شوم تا مرز جنون فاصله اي ندارم هر چه به سمت او مي روم مرا از خود مي راند، فقط اوست كه مي داند من چه حالي دارم. گويا ديوارهاي اتاق به هم نزديك مي شوند و مرا در فشار اين همه لحظه هاي سنگين شماتت مي كنند.
باشد اعتراف مي كنم، شايد اينگونه مرهمي بر زخمهاي تنهايي خود گذارده باشم. شايد
اين دل هچون سنگ او روزی مرا به ياد آورد:
خودخواه بودم، آنقدر به خود پرداختم كه عشق اين جوهره وجود آدمي را از ياد بردم، آنقدر در خود غرق شدم که چشمانم ديگر هيچ چيز نمی ديد، و فقط خودم بودم، خودم بودم،خودم بودم. هی بی وفا! نمی گويی کجايم؟! روح من در كشاكش اين همه وسوسه هاي ابليسانه شماره ات را گم كرده نازنين! محبوبم، اي تمام هستي ام از دوست داشتن، مامني نيست تا خود را ايمن سازم، اين شياطين رنگارنگ چونان آفتاب پرستي را مي مانند كه هر لحظه رنگ به رنگ مي شوند. در اين دنياي پرآشوب جايي براي نشستن وجود ندارد، بايد رفت. شماره ات چند است؟ به من بگو، فقط همين يكبار، قول مي دهم آن را بر لوح دلم حك كنم، چرا سخن نمي گويي؟ نمي دانم چه رمزي است ميان حرف زدن و گوش نكردن ها و جواب ندادنها، حتي چراغ سبزي هم به من نشان نمي دهي! قلبم به تپش مي افتد، لرزش دستانم، طاقت سنگيني اين همه لحظه هاي بي تو را ندارند. گويي وجود من در تو ذوب شده است! نه اين گرماي وجود توست كه تن حقيرم را ذوب كرده است. وقتی به خود می نگرم می بينم شده ام مثل عروسک، بازيچه ای در دست يک بازيگردان، يک عروسک بازی که خوب می داند چگونه عروسک در دستش را برقصاند. اما باز با اين حال که می دانم به دنبال شماره ات تمام صفحات زندگی ام را رقم زده ام و هنوز نه شماره ای يافتم، نه نشانی از تو.
- راهنماي 118 ؟
(گويي كسي ديگر جواب تلفنها را مي دهد، كمي به خودم جرات مي دهم و با صدايي لرزان مي گويم )
- من مدتي اس … است … يعني نمي دانم از كي، روزها مي گذشت و من در لذتی زود گذر گم شدم، و خود را و تمام آنچه را که بايد می فهميدم. روزی رسيد که ديگر لذتها بر من تلخ شد باور کنید به هر سو می رفتم نگاهم دنبال کسی بود اما اين من خطا کار آنقدر خود را ديده بود که حتی در جستجوهايش هم خودش را می ديد. و حال که به او روی آوردم و شماره اش را مي گيرم می بينم جوابی نمی شنوم، همه حرف می زنند، می دانم که حرف می زنند، اما ...
- شايد شماره اش عوض شده، اسمشان را مرقوم بفرماييد :
- اس … اس… اسمش … هزار تا اسم دارد آقا !
- هزار! … باشد همان را كه همه صدا مي زنند ؟
(ديگر اين من نبودم كه حرف مي زدم )
- رحمان ، رحيم ، لطيف… اما من صداش مي زنم " هوالمحبوب "
مكثی ميكند آهي مي كشد با خود مي گويم حتما گوشي را مي گذارد اما نه ، گويا او نيز با من همدرد شده بود دوباره آهي از سينه مي كشد و مي گويد :
- خانه اش كجاست؟
- همه جا در عين حال هيچ جا، نمي دانم، پيري مي گفت : چه در زمين، چه در آسمان مي تواني ببيني اما بايد …
- بايد چه!!؟؟
- ديگر هيچ نمي گويد، يعني هرگز نگفت!
(صداي بغض در گلويش را مي شنوم) مي گويد:
- بايد پاك شوي، بايد پاك شوم، بايد پاك شوم!
گريه امانش نمي دهد و من كه تازه از خواب عميقي بيدار شده ام در فكر فرو مي روم. گويا خودم نبودم مست شده بودم، بلند مي شوم، وضو مي گيرم و رو به آن قبله آسماني مي ايستم وبا صدايي كه از اعماق وجودم نشات مي گيرد مي گويم:
توبه ، توبه ،توبه

۱ـ سالها بود دنبال پيری می گشتم در صورتی که بهترين پير وجود خود را فراموش کرده بودم. آری او کسی نيست جز همان وجدان خفته که هر از گاهی به نهيب تو را می خواند که: ای بشر چگونه انسانی هستی که نام آدم را به دوش می کشی، برخيز وبه خودت بيا وببين که در سايه سار يک غفلت چگونه خود را باختی؟؟؟
همين جمله کوتاه کافيست تا از خودت و افکارت خجالت بکشی.

منتظر نظرات شما هستم

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۱

...

دارم هی پا به پاي نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه، تا سراغ همسايه...
صبوری می کنم تا مدار، مدارا، مرگ ...
تا مرگ، خسته از دق الباب نوبتم
آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد
مثلآ وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت!
هه! مرا نمی شناسد مرگ
يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند!
حالا برو ای مرگ،
برادر،
ای بيم ساده آشنا
تا تو دوباره بازآيی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!!!
سيد علی صالحی

منتظر نظرات شما هستم

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۱

مسافر ...

عبور بايد کرد.
صدای باد می آيد، عبور بايد کرد.
و من مسافرم، ای بادهای همواره!
مرا به وسعت تشکيل برگها ببريد.
مرا به کودکی شور آبها برسانيد.
و کفشهای مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زيبايی خضوع کنيد.
دقيقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنيد به يک ارتباط گمشده پاک.
و در تنفس تنهايی
دريچه های شعور مرا بهم بزنيد.
روان کنيدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببريد.
حضور هيچ ملايم را
به من نشان بدهيد.
سهراب سپهری
  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۱

هيچ!!!

دنيا همه هيچ و اهل دنيا همه هيچ
ای هيچ برای هيچ با هيچ مپيچ

سالها و روزهايی را سپری کرده ام و هيچ بودن را تجربه و امروز و در اين ساعت به هيچ چيز رسيده ام.به همان هیچ وجودی، به همان نمی دانم کجای زندگی، به همان...هیچ. به هيچ قسمت می دهم که می خواهم دنيايی بسازم روياهايش هيچ،غم و شادی روزهايش همه هيچ و باز در اين هيچستان خود بتی بسازم از جنس هيچ،چشمش به رنگ هيچ، قلبش به اندازه يک هيچ بگيرد و عاشق کسی شوم که هيچ کس باشد نه من باشد نه تو باشد نه در بند آنگاه زندگی ام می شود پيچ در پيچ چون هيچ.

منتظر نظرات شما هستم


  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۱

بهانه من از تو

طوفاني است در قلبم كه صداي امواجش گوشهايم را كر كرده است و چنان جزر و مدي در آن جاري است كه طغيان اين دريای خروشان را دو چندان مي كندونشنيدن صدايت و حتي توجه نكردنت تحريكم ميكند تا براي هميشه اين قلب شوريده را از تپش بياندازم.هر دم آرامشي بر قلبم مي رسد اما … گويا ديدن آرامشم تو را سخت مي آزارد .
اي محبوب ابدي و ازلي ، اي تو ويرانگر دل شوريده من ، اي … چه بخوانمت ؟ به راستي چه نسبتي ديرين با اين دل پريشان داري، كه در گامهايم، در نفسهايم، در نگاههايم ، در كلماتم
، در اشكهايم ، در گستاخيهايم ، در التماسهايم ، در سراسر وجودم به جستجويت مي آيم؟ چگونه است كه بعد اين همه مدت ، تنها از تو غمي به يادگار مانده است ؟ چگونه است تنها تصويرتو براي من قاب خالي ازعكس توست و زمزمه قلبم همان سرود نيامدن، نيامدن،نيامدن …در روياي هميشگي خود مي بينمت كه با دستاني مهربان كه از همچون تويي بعيد است، آغوش مي گشايي و باز در روياي هميشگي خود مي بينم كه … آه، آري سرابي بيش نبوده است و اين است حقيقتي كه من از تو آموخته ام . افسرده تر از آنم كه بداني ، تنها گناه دل ، بيماري توست كه علاجش جز تو چيز ديگري نيست.حال چگونه صدايت زنم كه مرا از هم صحبتي با خود محروم مي داري ؟ آه دريغ از نگاهي گذرا !!!

براي وداع آخر هميشه بهانه از تو
بريدم زهر چه واژه هميشه ترانه از تو
تبسم گاه به گاهت و يا نگاه پر زرازت
چگونه است كه سرودم دوباره شعري از تو
شرم دستهايم گناه چشمم بود
و گرنه ميوه كالم جواب من بود از تو
نمي رسند لبهايم براي گفتن حرفي
هنوز دوست مي دارد چرا نگفتن از تو
فرار مي كنند از من تمام خاطره ها
وكودكي و ستاره هر آنچه باشد از تو

منتظر پيشنهادات شما هستم

  
نویسنده : مهناز ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۱